هدایت شده از Mah.zahedi
#شهادت_حضرت_سکینه
❤️ قلب حسین و چشم چراغ مدینه ای
✨ سر تا قدم جـــلال و وقار سکینه ای
#حضرت_سکینه
🦋 @SESRATELMONTAHA_IR
هدایت شده از Mah.zahedi
#شب_ششم_محرم
#یا_قاسم_بن_الحسن
🏴 من پسر فاتح جنگ جملم
🖤 نوۀ شیر خدا، ساقی جام عسلم
#حضرت_قاسم
🦋 @SEDRATELMONTAHA1
هدایت شده از Mah.zahedi
#محرم
🤲 یا ربَّ الحُسَین
❤️ بِحَقِّ الحُسَین.
🌹 اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة
#محرم
🦋 @SEDRATELMONTAHA
هدایت شده از Mah.zahedi
#چهارشنبه_امام_رضایی
❤ به طوس رفتم و ناله زدم غریب غریب
🖤 ندا رسید ز سوی رضا حسین ، حسین
شاعر : سید پوریا هاشمی
#امام_حسین #محرم
🦋 @SEDRATELMONTAHA_IR
هدایت شده از Mah.zahedi
#محرم
🥀 شعر در دست ندارم ولی از روی ادب ...
🍃 السلام ای همه ی دار و ندار زینب ...
#امام_حسین #حضرت_زینب
🦋 @SEDRATELMONTAHA
هدایت شده از Mah.zahedi
#محرم
🥀 از هرچه خورند کم شود جز غم تو
🍃 تا بیشترش همی خورم بیشتر است
#امام_حسین
🦋 @SEDRATELMONTAHA_IR
هدایت شده از Mah.zahedi
#چهارشنبه_های_امام_رضایی
🕋 کعبه و کرببلا هر یکشان عرش خداست
🕌 این که هم کعبه و هم کرببلایی عشق است
#امام_رضا
🦋 @SEDRATELMONTAHA_IR
#محرم
🥀 تحویل سال به وقت محرم است
🖤 حَوِل قُلوبَنا به بُکاء عَلَی الحسین
#امام_حسین
🦋 @SEDRATELMONTAHA_ir
#شب_هفتم_محرم
🥀 شادی نکنید این همه که مادرش افتاد
💔 شش ماهه زدن این همه تکبیر ندارد...
#حضرت_علی_اصغر #محرم
🦋 @sedratelmontaha_ir
خیلی فکر کردم حالا که همه دارن از محرم حرف می زنند من چیکار کنم؟ من هیچ چیز ندارم که بگم یا بنویسم !
خواستم واستون پس فقط از تجربیاتی که داشتم بگم . یه زمانی بچه هایی که خیلی صمیمی هستند خبر دارند از داستان عمه خاتون که تو کانال ایران میذاشتم و بعد ها تبدیل شد به همین ماه ابدی که دارید می خوانید . خب در بدترین شرایط چیزی که باعث شد گریه نکنم ، امید داشته باشم و اشک هام رو ارزشمند بدونم و فقط برای مظلومیت خرجش کنم این بود که ذهنم هر اتفاقی که میوفتاد برام ، عاشورا رو برام تداعی می کرد و باعث می شد یه لحظه به خودم برگردم و بگم : خجالت نمی کشی بابت این غم و ناراحتی ؟ واقعا آنقدر ارزش داره ؟ تو مگه مرید و شیدا خانمی نبودی که بی شباهت با بهترین مردان عرب در سخنوری و استقامت نبودی ؟
و همه اینا باعث می شد برای عاشورا گریه کنم . واسه همین امیدوارم بعداً پشیمون نشم و بعضی قسمت های چیزهایی که اتفاق افتاد برام و هر کدومشون شاید برای هر کس دیگه ای اتفاق میوفتاد به این راحتی ازش نمی گذشت رو براتون بنویسم .
خبر فوت بابا که آمد قلبم گویا دیگر امیدی برای حیات نداشت . آنقدر احساس انفجار می کردم که فقط می خواستم سینه ام را بشکافم و آن را از جا دربیاورم ؛ اما نمی شد .
اشک هایم نمی آمد . می گفتم آرام باش چیزی نیست . فکرش را می کردی و انتظارش را داشتی . یادت رفته خودت بودی که با همین ترس لباس مشکی برای مراسم ترحیم خریده بودی . لرز به تنم افتاده بود .
قرآن را باز کردم و اولین صفحه ای که به چشمم خورد را شروع کردم به خواندن !
معنی ها و جملات
همگی و همگی خدا می داند چه با من می کردند . بغض کرده بودم و فقط قرآن می خواندم . قلبم از مرز انفجار فاصله گرفته و هوای بارش کرده بود . با خودم فکر می کردم از کی به این اتفاقات عادت کرده بودم؟ از مرگ دایی ؟ مرگ مادر بزرگ ؟ از چه زمان ؟
شاید از زمانی که با خودم و خدا عهد بسته بودم نشکنم دقیقاً مثل همان کسی که در خاطراتم امین و مورد اعتمادم بود هرچند هر دو از یکدیگر خجالت می کشیدیم . گفتم باید خیلی آرام باشم ... نباید کسی بترسد یا نگران بشود .
آن شب مثل همیشه رفتار کردم یا اینکه اینطوری فکر می کردم . شام سبکی خوردم هرچند همه اش با اکراه و اجبار بود . آن شب تا نزدیکی های نماز صبح بیدار بودم . با خودم مرور می کردم که دیگر نمی توانی جا بزنی ، دیگر آزمونت شروع شده زمان جا زدن در این واقعه وجود ندارد . می تواند این اتفاق یا تورا به منجلاب بکشد یا سکوی پرتاب و بلند شدنت باشد و با این افکار شب را به صبح رساندم .
غروب زمان دفن بود . پاهایم می لرزید و قلبم توخالی شده بود و درد می کرد . سیاهی چشم و سردرد هم امری طبیعی شده بود . نمی توانستم مادرم را آرام کنم . روی پای خودش می زد و گریه می کرد ولی من تنها کاری که می توانستم بکنم پناه بردن به قبور بود . به قبر عمه جانم !
بالا سرش نشستم و یک فصل درد و دل کردم فکر می کنم درک می کردم دختران و کودکان خیمه چرا در آن اتفاقات دور عمه شان را می گرفتند . آخر کسی بهتر و غمخوار تر از اورا نمی توانی پیدا کنی . نمی گویم بقیه خوب ترند یا بد اما باید بگویم عمه بودن چیز دیگری است . نشستم بالای سرش و در آن گرمای خرما پزان صورتم را با قبرش یکی کردم . برایش حرف می زدم که دیدی چه شد عمه جان ؟ بابا آمده پیش تو هوایش را داشته باشی ها ! احساس غربت نکند خدای نکرده .
تصور کردم برای خودم : روز عاشورا بچه ها دنبال بابا می گردند . دانه دانه سراغ عمه می آیند ، عمه چه دارد که بگوید ؟ سرشان را نوازش می کند ... یادگاران برادرند دیگر ! برادر زاده مریض در خیمه شعله ور ، دخترانی که گوش هایشان از درد خون می آمد و کسانی که آمده بودند برای غارت و چپاول و آزار و بچه های که گریه می کردند تا آنها را از کتک های شلاقی شان معاف کنند ...
اینها را برایتان گفتم بگویم عمه شدن کار خیلی سختی است . اینکه سراغ بابا را بگیرند و تو ندانی که چه بگویی ...