هدایت شده از Mah.zahedi
#محرم
🥀 شعر در دست ندارم ولی از روی ادب ...
🍃 السلام ای همه ی دار و ندار زینب ...
#امام_حسین #حضرت_زینب
🦋 @SEDRATELMONTAHA
هدایت شده از Mah.zahedi
#محرم
🥀 از هرچه خورند کم شود جز غم تو
🍃 تا بیشترش همی خورم بیشتر است
#امام_حسین
🦋 @SEDRATELMONTAHA_IR
هدایت شده از Mah.zahedi
#چهارشنبه_های_امام_رضایی
🕋 کعبه و کرببلا هر یکشان عرش خداست
🕌 این که هم کعبه و هم کرببلایی عشق است
#امام_رضا
🦋 @SEDRATELMONTAHA_IR
#محرم
🥀 تحویل سال به وقت محرم است
🖤 حَوِل قُلوبَنا به بُکاء عَلَی الحسین
#امام_حسین
🦋 @SEDRATELMONTAHA_ir
#شب_هفتم_محرم
🥀 شادی نکنید این همه که مادرش افتاد
💔 شش ماهه زدن این همه تکبیر ندارد...
#حضرت_علی_اصغر #محرم
🦋 @sedratelmontaha_ir
خیلی فکر کردم حالا که همه دارن از محرم حرف می زنند من چیکار کنم؟ من هیچ چیز ندارم که بگم یا بنویسم !
خواستم واستون پس فقط از تجربیاتی که داشتم بگم . یه زمانی بچه هایی که خیلی صمیمی هستند خبر دارند از داستان عمه خاتون که تو کانال ایران میذاشتم و بعد ها تبدیل شد به همین ماه ابدی که دارید می خوانید . خب در بدترین شرایط چیزی که باعث شد گریه نکنم ، امید داشته باشم و اشک هام رو ارزشمند بدونم و فقط برای مظلومیت خرجش کنم این بود که ذهنم هر اتفاقی که میوفتاد برام ، عاشورا رو برام تداعی می کرد و باعث می شد یه لحظه به خودم برگردم و بگم : خجالت نمی کشی بابت این غم و ناراحتی ؟ واقعا آنقدر ارزش داره ؟ تو مگه مرید و شیدا خانمی نبودی که بی شباهت با بهترین مردان عرب در سخنوری و استقامت نبودی ؟
و همه اینا باعث می شد برای عاشورا گریه کنم . واسه همین امیدوارم بعداً پشیمون نشم و بعضی قسمت های چیزهایی که اتفاق افتاد برام و هر کدومشون شاید برای هر کس دیگه ای اتفاق میوفتاد به این راحتی ازش نمی گذشت رو براتون بنویسم .
خبر فوت بابا که آمد قلبم گویا دیگر امیدی برای حیات نداشت . آنقدر احساس انفجار می کردم که فقط می خواستم سینه ام را بشکافم و آن را از جا دربیاورم ؛ اما نمی شد .
اشک هایم نمی آمد . می گفتم آرام باش چیزی نیست . فکرش را می کردی و انتظارش را داشتی . یادت رفته خودت بودی که با همین ترس لباس مشکی برای مراسم ترحیم خریده بودی . لرز به تنم افتاده بود .
قرآن را باز کردم و اولین صفحه ای که به چشمم خورد را شروع کردم به خواندن !
معنی ها و جملات
همگی و همگی خدا می داند چه با من می کردند . بغض کرده بودم و فقط قرآن می خواندم . قلبم از مرز انفجار فاصله گرفته و هوای بارش کرده بود . با خودم فکر می کردم از کی به این اتفاقات عادت کرده بودم؟ از مرگ دایی ؟ مرگ مادر بزرگ ؟ از چه زمان ؟
شاید از زمانی که با خودم و خدا عهد بسته بودم نشکنم دقیقاً مثل همان کسی که در خاطراتم امین و مورد اعتمادم بود هرچند هر دو از یکدیگر خجالت می کشیدیم . گفتم باید خیلی آرام باشم ... نباید کسی بترسد یا نگران بشود .
آن شب مثل همیشه رفتار کردم یا اینکه اینطوری فکر می کردم . شام سبکی خوردم هرچند همه اش با اکراه و اجبار بود . آن شب تا نزدیکی های نماز صبح بیدار بودم . با خودم مرور می کردم که دیگر نمی توانی جا بزنی ، دیگر آزمونت شروع شده زمان جا زدن در این واقعه وجود ندارد . می تواند این اتفاق یا تورا به منجلاب بکشد یا سکوی پرتاب و بلند شدنت باشد و با این افکار شب را به صبح رساندم .
غروب زمان دفن بود . پاهایم می لرزید و قلبم توخالی شده بود و درد می کرد . سیاهی چشم و سردرد هم امری طبیعی شده بود . نمی توانستم مادرم را آرام کنم . روی پای خودش می زد و گریه می کرد ولی من تنها کاری که می توانستم بکنم پناه بردن به قبور بود . به قبر عمه جانم !
بالا سرش نشستم و یک فصل درد و دل کردم فکر می کنم درک می کردم دختران و کودکان خیمه چرا در آن اتفاقات دور عمه شان را می گرفتند . آخر کسی بهتر و غمخوار تر از اورا نمی توانی پیدا کنی . نمی گویم بقیه خوب ترند یا بد اما باید بگویم عمه بودن چیز دیگری است . نشستم بالای سرش و در آن گرمای خرما پزان صورتم را با قبرش یکی کردم . برایش حرف می زدم که دیدی چه شد عمه جان ؟ بابا آمده پیش تو هوایش را داشته باشی ها ! احساس غربت نکند خدای نکرده .
تصور کردم برای خودم : روز عاشورا بچه ها دنبال بابا می گردند . دانه دانه سراغ عمه می آیند ، عمه چه دارد که بگوید ؟ سرشان را نوازش می کند ... یادگاران برادرند دیگر ! برادر زاده مریض در خیمه شعله ور ، دخترانی که گوش هایشان از درد خون می آمد و کسانی که آمده بودند برای غارت و چپاول و آزار و بچه های که گریه می کردند تا آنها را از کتک های شلاقی شان معاف کنند ...
اینها را برایتان گفتم بگویم عمه شدن کار خیلی سختی است . اینکه سراغ بابا را بگیرند و تو ندانی که چه بگویی ...
چای قند پهلو
خیلی فکر کردم حالا که همه دارن از محرم حرف می زنند من چیکار کنم؟ من هیچ چیز ندارم که بگم یا بنویسم !
آرزو کرده بودم هیچ وقت برای هیچ کسی دیدنش اتفاق نیفتد.
هنوز هیاهو ها و استرس و اضطراب آن لحظات را به یاد دارم . انگار همین لحظات قبل بود که به چشم این چیز هارا می دادم و قرار بود تا دمادم صبح بیداری بکشم .
همه چیز مثل همیشه بود !
پدرم پشت میز دعا می خواند و مادرم در اتاق را بسته بود و شروع کرده بود نماز خواندن . ناگهان دوان دوان وارد خانه شده بود . نمی دانم چگونه پله ها را بالا آمده بود . ناگهان در اتاق را باز کرد و صدایش از حالت همیشگی اش بالا تر رفت : مامان بیا بچم نفس نمیکشه !
مادرم سلامش را چطور داد نمی دانم .
چگونه پدر و مادر به سمت در دویدن را نمی دانم فقط می دانم مادرم می رفت و می آمد و من میان راه ایستاده بودم . لحظه جرئت ام را جمع کردم و سمت در خانه برادرم رفتم . در نیمه باز بود و داخل خانه را می دیدم .
برادرزاده ام در دست مادرش بی صدا بود و کسی که حالا گریه می کرد مادرش بود . فریاد می زد « کسی کاری بکند . بچه ام نفس نمی کشد ! »
نفسش بند آمده بود ...
نفس همه بند آمده بود ...
برگشتم خانه و با خودم مرور می کردم ...
در آن آشفته بازار زینب سلام الله علیها چه می کرد با علی اصغر علیه السلام و رباب ؟
چه می کرد با برادر ؟
اگر فکر کرده ای قطار ظهور به انتظار تو نشسته است ؛ در جهالت عظیم به سر می بری ...
این سرآغاز بر مدار عاشورا میچرخد و کاروان حسینیان منتظر هیچ کسی نبوده است ، تو خود را باید به آنها برسانی !
چای قند پهلو
اگر فکر کرده ای قطار ظهور به انتظار تو نشسته است ؛ در جهالت عظیم به سر می بری ... این سرآغاز بر مدار
اگر فکر می کنی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف منتظر تو نشسته اشتباه کرده ای
اگر خدا بخواهد لشکری از فرشتگان تازه نفس منتظر امام زمین و زمان و ملک اند
خدا فقط لطف کرده مدتی برایت مقرر کرده که بدانی باید برخیزید
با گریه و آه و ناله چیزی درست نمی شود
دعای العجل با اشک به تنهایی پاسخ نمی دهد
تو چه کرده ای در این زمین بزرگ برای شناخت ؟
چند نفر را تشنه دیدار منجی کرده ای ؟
این تویی که در دعای عهد به خودت میگویی عجله کن و برخیز تا صاحب الزمان
اگر لحظه ای یاد آب افتادی و می دانستی به اندازه یک درخواست آب منتظر بودی و منتظر آموزش می دادی تا به حال هزاران بار ظهور رخداده بود
و خدا برای عبرت از زمان وعده شده برای قومی ، قومی که در آزمون زمین وعده داده شده ؛ کلمه به کلمه بازگو می کند تا بدانی همواره زمان درحال گذر است و بارها و بارها تکرار می شود تا هنگامی که پیامبر کشی و حسین کشی از سر مردم بیوفتد !