eitaa logo
آسایشگاه روانی 🪖
42 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
409 ویدیو
13 فایل
همون نسخه دوم کلبه عمو کونیکو خودمونه. روزمرگی های یه سرباز از جنگ برگشته با رد قرمز «غیرقابل درمان» روی پرونده اش🫠
مشاهده در ایتا
دانلود
آسایشگاه روانی 🪖
و اینکه کاکایو امشب تولدم رو تبریک گفت و کادو برام کتاب خرید.✨ خواستم مجدداً تشکر کنم🥹 هم منو از اون
بچه ها تولدم نیست ولم کنید😭چند روز دیگه تولدمه فقط کاکایو زودتر از همه بهم کادو داد و تبریک گفت.
امشب تصمیم گرفتم که کنار اون فست فودی که قراره بزنم واسه روز هم یه آتلیه عکاسی بزنم. حالا چرا آتلیه؟ چون باید بگم ۱۴ ساله داداشم ازدواج کرده و ۱۴ ساله شکارچی لحظات طلایی خانواده داداشمم
داداش زیارتت قبول:)))))) نمی‌دونم کی هستی ولی خب😂🎀
البته بیاییم به پروفایل تاریخی کاکایو و باران هم بپردازیم😔😂
و پایان کتاب ضاحیه مقدسه...
خب دیشب محض خنده یه خریتی کردم و فکر کردم پیگیری نمیشه بعد بیست دقیقه یکی پیام داده😂خدایا ممنون که سوژه آخر هفته رفیقام رو تامین کردی✨
بچه ها رقیه خیلی دیکتاتوره حتی دیس لایک رو بسته که نتونم باهاش مخالفت کنم هعی 😭🚶🏻‍♂ روانی بودم روانی ترم کرد
بسم الله الرحمن الرحیم بارها با خود گفتم چه بنویسم. بارها منصرف شدم تا درنهایت بی قراری مجاب کرد تا از آخرین ساعات هجرت ۱۹ سالگی بنویسم. انگار نه انگار همین چند روز پیش بود در اتاق تولد گرفتیم و برای تولدم متن نوشتم. چه آسوده خاطر بودم. و چه هولناک بود دو جنگ در یکسال و آن صبحی که لرزه بر تنم انداخت که دیگر چه می شود و اگر این قدرت ایمان و اعتقاد نبود هیچ گاه از دل ساعات ابتدایی نبرد دوازده روزه بیرون نمی آمدم. یک کودتا و بحرانی که در دی می گذراندم. پریشانی تابستانم و یا شاید بامداد صبح روز دهم...وقتی انفجار غم پدر بود که بر سینه چنگ می زد و نمی شد خوددار باشم و بقیه را با خود به آتش نکشم؟ از اعتکاف و شب های هولناک خوابگاه... یا از روزهای گفت و گو کار تشکیلاتی یا شاید هم...ساعاتی که من بودم و خدا و قرآن. بازیابی هویت خویش. بازسازی خاطرات و سرگشتگی هایی که با یک توسل یا با یک امداد غیبی به ساعتی نکشیده تلنگر یافتن مسیر می آمد و کلون در دل را بهم می کوفت. از خاطرات کوتاه من و حالم میان قبور تا منو قول و قرار هایم با دایی بابا حسن. چه خاطرات سرگردان و نامنظمی...یک بار تابستان و یک بار بهار و یک بار پاییز و بار دیگر دوباره تابستان. قلم نمی خواست حرف هایم که کلمات را برای بیان آنچه رخ داده است به زحمت بیاندازد. وقایع ماوقع قلم نمی خواستند. اما...بی تابی ام قلم می خواست. شمع هارا که فوت کردم بی قرار شدم. سه سال پیش وقتی با حسام شمع های تولد را فوت می کردیم می‌خواستیم پا جا پای شهدا بگذاریم. گفتیم ان شاالله امسال، سال شهادت است.
آسایشگاه روانی 🪖
بسم الله الرحمن الرحیم بارها با خود گفتم چه بنویسم. بارها منصرف شدم تا درنهایت بی قراری مجاب کرد تا
امروز اما دعای ظهور به آرزو تولدهایم رسیده بود و مرگ چیزی بود که با تمام وجود می خواستم و آن را گوشه ای نگهداشته بودم، برای زمانی که می توانستم خودم با حقیقت نفسانی خودم رو به رو شوم. راستش را بخواهید ناامید هم بودم. از خودم و از قدمی که برنمی دارم. من اندازه خودم هم کار نمی کردم و شرمنده بودم برای زمانی که از دست دادم. شب که کتاب را باز کردم قلبم گرم شد. آدم های خوب، ستاره های دوردست و دست نیافتنی نبودند. سالها قبل با خواندن «سربلند» نیز این را به خود گفتم. آدم های خوب نزدیک بودند. با اشتباه هایشان و بازگشت های پس از اشتباه توانسته بودند بدرخشند. رویاهای کودکیِ مهدیه پیش چشمانم درخشید. هنوز برایم دیر نشده بود. مرگ پیش چشمانم هنوز در حال دویدن است و هیچکس آنگونه که من در انتظار پایان است شاید این نزدیکی را برای خود یادآوری نکند. زمان کوتاه بود و راه طولانی و ناهموار...اما این داستان ها به من گفتند بعضی ها بودند که راه طولانی را به یک شب رفته اند و رسیده اند. قصه یکسال عمرم را درمیان عکس های قدیمی خودم در کافه و صحن دانشگاه و خیابان همین تصویر یافتم. در جستن چیزی بودم. یک سال سرگردان بودم و امشب؟ اورا یافتم. میان ورقه های دل رنج دیده و فداکار یک مادر... پ.ن۱: وقتی به عکس هایی که همکلاسی هام ازم گرفته بودن رسیدم، این تابلوی پاتوق باحال رو پیدا کردم که خودم عکس گرفته بودم و بیشتر از چهره من بین چراغ های صورتی و تاب و گل، من رو نشون می داد. چیزی فراتر از ظاهر و چهره رو.
روز آخر