دارم به نی نی ها که میگن حوصلمون سر رفته گوشی تو بده گوشی بازی کنیم میگم جلسه دارم میگن عمه مسخره بازی درنیار...
از کی تا حالا عمه ها آنقدر بی حرمت شدن😔؟ حالا این که گوشی ازم میخوان رو میبخشم ولی اینکه میگن مسخره بازی درمیارم رو...😔😔😔ما پامون رو جلو عمه هام.ن دراز نمی کردیم واه واه
کار به کجا رسیده بابت اینکه دو لقمه جلسه رو به سکوت بگذرونم دارم مذاکره میکنم و به بچه نیم ولی رشوه میدم
نمیخوام دیگه شوهر کنم
این دو روز تاثیر منفی در درخواست ازدواج و روح ازدواجی بودن من گذاشت
واقعا این شورا داره تموم میشه؟
یکسال تموم شد؟
واقعاً نمیتونم بپذیرم و الانه گریه کنم
باورم نمیشه نشستم گریه کردن
امروز روز خوبی برام نبود
از خودم متنفر بودم🚶🏻♂
امیدوارم فردا اینطور نباشه
پ.ن: البته گریه ام برای کتاب بود.
الان متوجه شدم که حتی نمیدونم این کتاب دقیقا چند صفحه است. یعنی تا حالا نشده بود کتابی رو شروع کنم و یکجایی نگاه نکنم به صفحه آخرش
حتی کتاب چایت را من شیرین میکنم هم یادمه در حدی زده بود به سرم که نه تنها هی حساب میکردم چقدر به پایانش مونده که از سی درصد کتاب به اینور رفته بودم دو صفحه آخر رو خونده بودم.
ولی... دلم نمیاد به پایان این کتاب فکر کنم. پایان این کتاب یعنی پایان خاطرات یک مادر از پسر پاسدار شهیدش. از پایان زندگی دنیوی و وصال زکریا شیری...از پسر بزرگ خانواده شیری که صد و خورده ای صفحه با شوخی هاش و مهربونی هاش دلت رو نرم کرده بود.
یعنی شروع صبر مادر شهید و خب...مادر شهید ...چندبار اینو تو ذهنم گفتم و خب نمیدونم چرا از بچگی برام خاص بود. راهنمایی براش انشا نوشتم و دبیرستان براش داستان. برام این لفظ سنگین و غم انگیزه حتی غم انگیز تر از همسر شهید.
چرا اینارو دارم اینجا میگم؟ الله اعلم!
آسایشگاه روانی 🪖
الان متوجه شدم که حتی نمیدونم این کتاب دقیقا چند صفحه است. یعنی تا حالا نشده بود کتابی رو شروع کنم
جهت اطلاع دوستان تُرک، شهید شیری هم تُرک هستند.