ولی آخرش معده ام که از دیشب اذیت میکرد کار دستم داد و الان دارم از درد سقط میشم(هنوز از مرز ده کیلومتر اونورتر نرفتیم💔)
آسایشگاه روانی 🪖
یکم دیگه لب مرز بشینیم شیخ از طرف کاروان دانشگاه ازجلومون رد میشه🗿🤌🏻
جای شیخ یهو یه ماشین تاکسی زرد جلومون وایساد شیشه رو داد پایین دیدیم حاج آقا ابوالقاسمیانه:)
همینقدر رندوم
با یه موسیقی زمینه مِلو هم شیشه رو داد پایین
«برای شادی روح صدیق صلوات»
:))))جوری که امشب با این صدیقتی/صدیق روح مارو شاد کرد.
همیشه سفر با ایرانی های غریبه در یک موقعیت بحرانی حال میده مخصوصاً تو یه کشور دیگه😂🤌🏻