قرار حلوا با یو می ذارم . ابراز علاقه میکنم شکست عشقی میخورم . داستان شب میگم .
در اصل عملی که دارم انجام میدم : برداشتن و خفه کردن من دوم مغزم که شروع کرده کمالگرایی از صبح داره ازم ایراد میگیره . به من چه مسواکم شیراز جامونده و دوتا دکمه ام نیست و صورتمو زخمی کردم و هزارتا زهرمار دیگه
عه ظاهرا نجات پیدا کرد داره من یک رو خفه میکنه😀خدا رحم کنه من تا دو نمیتانم
من سه زنگ اول : انرژی زیاد + من بعد از دیدن دبیر فنون: مامانیییییییییییی من مامانمو میخواممممممم من از این خاله میترسمممممممممممم چجوری بقیه باهاش حال میکنن من ازش میترسم میخام برم خونههههههههههههه
بچه ها شاهدن گوریهههههههههههههه انقدر به فنا رفتم همش اینو اونو بغل می کردم
اصلا مهم نیست دوتا دوست جدید پیدا کردم و اکیپ خودمون رو زدیم من میترسممممممممممم