در اصل عملی که دارم انجام میدم : برداشتن و خفه کردن من دوم مغزم که شروع کرده کمالگرایی از صبح داره ازم ایراد میگیره . به من چه مسواکم شیراز جامونده و دوتا دکمه ام نیست و صورتمو زخمی کردم و هزارتا زهرمار دیگه
عه ظاهرا نجات پیدا کرد داره من یک رو خفه میکنه😀خدا رحم کنه من تا دو نمیتانم
من سه زنگ اول : انرژی زیاد + من بعد از دیدن دبیر فنون: مامانیییییییییییی من مامانمو میخواممممممم من از این خاله میترسمممممممممممم چجوری بقیه باهاش حال میکنن من ازش میترسم میخام برم خونههههههههههههه
بچه ها شاهدن گوریهههههههههههههه انقدر به فنا رفتم همش اینو اونو بغل می کردم
اصلا مهم نیست دوتا دوست جدید پیدا کردم و اکیپ خودمون رو زدیم من میترسممممممممممم
من با فنون حال نمیکنم دوستش دارم ولی درک نمیکنم چرا باید ضریبش انقدر بالا باشه گوریه ++++++
حالا فارغ از اینا از حافظه هدی پرام ریخت که منو یادش بود🌛😂فکر کن یکی رو سه ماه قبل ببینی تو اتوبوس چند بار و درمورد کتاب باهاش صحبت کنی و یهو امروز بفهمی اونهمکلاسی جدیدته که اونم تازه به این مدرسه اومده اصلا پرام که یادش اومد من اون بودم پراممممممممم
تازه من معاون پرورشی خودمو میخوام این ترسناکههههه من با خانم بهرامی اونقدر اذیتش کردم اونجوری شد این یکی دست از پا خطا کنم یا یکی از بلاهای پارسالم سرم بیاد و اونم باشه حس میکنم جرم میده