من وقتی یک موقعیتی تموم میشه و وقتی به اتاقم میرسم تازه شروع می کنم به فکر کردن درمورد اینکه اون روز و موقعیت برام چطور بود و خب الان باید بگم واقعا روز مزخرفی داشتم پر از تباهی که فقط بیخودی منو خسته کرد
بابا لعنتی تو امروز منو تباه کردی بابت دو زنگ خالی و زنگ ازمونی که اومی همش نیم ساعت کار داشت و زنگ عذاب اور درس مورد علاقم ؟ تو منو خسته کردی که الان نمیکشه مغزم نمیدونه چه گوهی بخوره
از یک ساعت و نیمی که باهات کلاس داشتیم چرا یک ساعت و بیست دقیقه فقط سوال کردی مگه ما نگفتی اخر هفته ازمون داریم درس داریم ؟ بابا حالا اگر از هممون می پرسید دلم نمی سوخت ولی این درد بود از یه نفر هشت تا سوال بپرسی و نصف زنگرو صرف این کنی که اره حس ششمت قویه می فهمی کی با کی ازدواج کرده دختر و پسر باید تعامل داشته باشن
واقعا خیلی بده که من کل امیدم این بود میام دوازدهم سر درس مورد علاقم یعنی جامعه می شینم و بعد با دبیری همون درس رو قراره بگذرونید که اصلا نمیتونی باهاش کنار بیایی قشنگ خود شکنجه روحی روانیه