آسایشگاه روانی 🪖
یهو یادم اومد خواستم بگم یاد اون سالهایی که با شکلات بقیه رو سر کار میذاشتیم و می گفتی سوسک رو آبشو
الان فهمیدم چقدر تو کودکی کرم می ریختم🤣آخه آب سوسک چه ایده ای بود که من دادم بابا شکلات مایع بود شکلات
هدایت شده از قم آنلاین
🛑 رونمایی از داروی ضد سرطان تزریقی در ایران
🔹با حضور معاون علمی فناوری رئیسجمهور برای اولینبار در کشور از تولید داروی ضد سرطان سیکلوفسفاماید تزریقی توسط یک شرکت دانش بنیان داروسازی رونمایی شد.
🔹سیکلوفسفاماید تزریقی در درمان طیف وسیعی از سرطانها از جمله انواع سرطانهای خون، تخمدان، پستان، چشم کاربرد دارد.
🔹داروی سیکلوفسفاماید پس از دریافت مجوزهای مربوطه از سازمان غذا و دارو طی چند ماه آینده در داروخانههای کشور توزیع خواهد شد.
@Qomonline
قمآنلاین، کانون اخبار مهم🔝
آسایشگاه روانی 🪖
🛑 رونمایی از داروی ضد سرطان تزریقی در ایران 🔹با حضور معاون علمی فناوری رئیسجمهور برای اولینبار د
اینو دیدم و دلم گرفت .
میشه برای بیمارای سرطانی دعا کنید ؟
میشه دعا کنید دیگه هیچ خانواده ای درگیر سرطان نشه؟:) هیچ خانواده ای اسیر شیمی درمانی و پرتو درمانی نشه؟ هیچ خانواده ای مادرش رو اسیر دوا و درمون نبینه؟
میشه دعا کنید یه دوای واقعی واسه همه بیماری ها پیدا بشه؟ که دیگه زینب و معصومه ها درد نکشن؟ که دیگه بقیه خانواده ها با خاطرات مریضی و مریض داری بزرگ نشن؟
محمد و علی ها اول مهر و دوران دبستان ماماناشون بالا سرشون باشن؟ مامانی که پوستش به خاطر دوا درمون سوخته و باندپیچی شده نبینن؟ وای دیگه اگر این تموم بشه من هیچی واسم نمیمونه فقط به این امید می گذرونم که جزو اولین نفرات قبولی شهید بهشتی رو نشونش بدم بگم ببین تو بهم کمک کردی تو باهام حرف زدی که برم اینجا
هدایت شده از Hush...!
عر🥲
حالا یاروم بیا💃🏻دلداروم بیا🕺🏻فقط قبل ازینکههههه کنکوروم بیاد🤌🏻😂💔♥️
خستمه ذهنی روحی وجدانی میشه یه بیماری بگیرم که شنبه فردا برم تو کما
همینجوری هم زبان و تاریخ و ریاضی برام تو یه روز به اون شرایط عذاب هست که بعدش زنگ اخرمون رو اختصاص دادن به آقای عاصم آبادی عربی باهامون کار کنه
ولی هنوز یادم نمیره شبایی که تا صبح نتونستم بخوابم . یا روزهایی که نمی تونستم یه جا بند بشم فقط می خواستم گریه بکنم . اولیش شهادت حاج قاسم بود
بعدی فوت بابام و بعدیش چند وقت بعدش فوت یکی از علما بود که تا صبح نمیتونستم بخوابم آخریش شبی بود که تا صبح با دعای اینکه الهی تشابه اسمی میشه خواهر همکلاسیمون نباشه صبح کردم . حسش مثل اولین شبی بود که بابام فوت کرده بود همون قدر پوچ و ترسناک