eitaa logo
آسایشگاه روانی 🪖
40 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
399 ویدیو
13 فایل
همون نسخه دوم کلبه عمو کونیکو خودمونه. روزمرگی های یه سرباز از جنگ برگشته با رد قرمز «غیرقابل درمان» روی پرونده اش🫠
مشاهده در ایتا
دانلود
واقعا صد رحمت به خودم تو خواب جواب ملت رو می دم یوکی که کلا جواب نمیده ✨
تایید می کنم✨
من زنده ام ؟ من هنوز زنده ام
لازم به ذکره از آخرین پیام تا الان مدرسه بودم (البته دانشگاه هم رفتم اما بازم ) و باید بیان کنم الان زامبی تشریف دارم یعنی زنده ام ولی نیستم دارم میمیرم
باشه باشه اصلا شما از بانک ملی بالاتر و قانون مدار تر منم بی کس و کار تر والا اگر محمد بود تا می شستم کنارش میزدم زیر گریه ولی خب اون نیست مگه تقصیر منه که بابام نیست؟ چیکار باید می کردم که زودتر به دنیا بیام ؟ چیکار کنم زودتر بزرگ بشم ؟ بدم میاد از اینکه همه منتظر وحی مُنزل اند واسه همینه میگم نمیخوام تولد هجده سالگیم کسی پیشم باشه فقط می‌خوام تنها باشم وایییییییییییییییی همینجوری خیلی حالم خوب بود که حالا دوباره امروزم رو با غصه این ادامه بدم عالیه وضعیت
فرا رسیدن ماه مبارک رو بهتون تبریک و تهنیت میگم😂❤️حتی فیلمامون هم محتوا مذهبی داره😔
به من چیکار دارید ؟ من کارم کارررر
واقعا امروز کار خاصی نکردم . خوابیدم . قرص خوردم غرغر کردم و همراه با درد فیلم دیدم البته غروب نشستم سر کارای نیمه شعبان و کارای سه تاپ یکم با خانواده خندیدم و الان هم به این فکر میکنم کی میشه نصاب بیاد تختم رو درست بکنه و اتاقم واقعا اتاق بشه .
حوصله ام سر رفته و درد دارم اومدم جوابای عقب افتاده چالش رو بدم .
همیشه خدا بهش فکر می کنم . به اینکه من الان و ترس الآنم و حال الآنم اگر اون بود بهتر می شد . ازش بخوام بگم باید بگم که مریض بود و درد داشت ولی همون لحظه لبخند میزد و به فکر بقیه بود مخصوصاً همسرش:) حتی هنوزم که هنوزه بهش فکر میکنم به قاب عکسش غرغر می کنم و بهش میگم که هنوز عاشق زنشه و منو یادش رفته با اینکه من تک بودم . پاش آسیب دیده جنگ بود ولی تنها کسی بود که باهام والیبال بازی می کرد . بدون لبخند و لحن مهربونه و خیرخواه ندیدمش یا اگر دیدم یادم نمیاد آخه می‌دونی خیلی خوب بود . می ترسم وقتی ازش حرف بزنم فکر کنید معصومه ولی معصوم نبود آدم بود ولی آدمی بود که به خودسازی تمام رسیده بود واسه همین دوستش داشتم و دارم و واسه همین وقتی گریه میکنم و وقتی ناراحتم یهو اسمش و قیافه اش میاد جلوی چشمام . هیچوقت یادم نمیره از بچگی چیزهایی که بهترین دوستم و حتی خانواده و مامانم ازش بیخبر بودن اون ازش خبر داشت . از همشون و تو همشون یعنی تو همه ی همه بن بست های زندگیم اون کسی بود که راه رو بهم نشون می داد حالا هر مشکلی که باشه . میگن رابطه کسایی که خیلی اختلاف سنی دارن باهم دیگه خوب نیست ولی اون ... حتی چیزایی که خالم که نزدیک ترین سن بین فامیل ها بود هم متوجه منظور نمی شد اون حرفم رو می فهمید . اون بهم آزادی داد و مفهومش رو با عملش بهم نشون داد . هیچ وقت یادم نمیره از بچگی اونی که هیچ تقصیری نداشت ولی داد هام و گریه ها و قهرکردن هام رو تحمل کرد و شنید و آرومم کرد . هنوز یادمه وقتی داداشم و مامانم سراغم رو نگرفتن اون اومد سراغم و بلندم کرد از همون گوشه اتاق پشت در وقتی تو خودم جمع شدم گریه می کنم و زانوهام رو بغل کردم . هنوز فکر می کنم این بار به خاطر اون یا به خاطر هرکس دیگه ای من باز اونجا گیر افتادم و کسی مثل اون نیست که پیدام بکنه . در آخر از آگاهی اش بگم؟ هرچیزی که دارم هر مهارت و هر دانشی که دارم از اون بود و وقتی رفت با یه خلأ ای روبه رو شدم که هنوز نتونستم جبرانش کنم .