حس میکنم تو این یک ساعت ضربان قلبم یه دور تا سیصد رفته و برگشته و دو سال از عمرم کم شده
دلم میخواد مکالمه ای که گذروندم رو بگم و همزمان از بیانش و اینکه حتی به داداشم بگم هم بدم میاد
میخوام سراغ یکی از مورد اعتماد ترین آدم های زندگیم برم و باهاش صحبت کنم اما تهش با این دید که مگه من چنین شخصی براش هستم دهنم رو بسته و سرجام می شینم
ولی هنوز با همکلاسی هام مخالفم . کی گفته زمان همه چیزو حل میکنه ؟ پس من چرا با گذشت زمان بیشتر و بیشتر یادش میوفتم و تو خودم حل میشم .
من دلم تنگ شده به کی بگم بهونه اشکامه
اره میدونم تنها کسی که فکر میکنه اونو از دست داده منم خودم هم میدونم ولی چیکار کنم من پر از حسرتم
از تولد هجده سالگی ام بدم میاد و منتظر بودن واسه چیزی که ازش میترسید و متنفرید واقعا مزخرفه