تقدیر رابطه مادر و پسر خاندان تورو شکل میده . مادر برای محافظت از کوهستان مامور میشه و پسر برای پیدا کردن مادرش کوهستان رو میشکافه و با ظهور جنگ اون صلح رو برای غار (نمیدونم چی ) به ارمغان میاره .
من درحال ریختن خودم از این حجم دراماتیکی و داستان پردازی :
الهه درحال زور زدن برای بیرون کشیدن تبرش از کوهستان با قدرت روحانی اش +
من : یا علی بگو بلندش کن داداچ
زن داداشم از اون سر خونه در حال پوکیدن از خنده +
ولی واقعا من کل دو ساعت انیمیشن اینجوری بودم که : دایی انصافا خوبی داری خاله جان خدا قسمت کنه ازین دایی ها
البته دایی های خودم ازش ماه ترنا 😔😔😔😔✨✨✨✨ولی خب اینم دایی خوبی داشت به چشم برادری فقط بهش نگاه می کردم
یه رکب خوردگی دیگه هم داشتم .
دختره اول اومد سراغ این یارو گفت من یه میراث از خواهرم میخوام و فلانی دزدیده . بعد فهمیدیم این فلانی خواهر زاده این یاروعه و اصلا میراثه مال خواهر دختره نبوده مال استاد یاروعه بوده . یارو اومد پیش دختره بگه چرا دروغ گفتی پرسید خیلی برام اشنایی تورو من کجا دیدم ؟ دختره : شاید من زن رویا هاتم 😔😔😔😔
من: نه تورو به چشم خواهری میبینیم . تو خواهرشی این کرم ریزی ها فقط از یه خواهری برمیاد که میخواد داداشش رو بابت مهروموم کردن اذیت کنه .
دقیقا فلانی و دختره و یاروعه نیم ساعت بعد :
فلانی : مادر بزرگ حالا چیکار کنیم ؟
یاروعه : جان؟ مادربزرگ ؟
دختره : من رفیق ننه تم داداش
من ::::::::::
انقدر همیشه یکی دودرس میذاشتم ساعت قبل امتحان که الان شوکه ام که تموم شده کتاب
ناناحت کننده است خودم عامل فساد و اشوب های سه سال توی مدرسه بودم تهش میرم مدرسه معاونین میگن ما که یه زاهدی بیشتر نداریم 😔😂متاسف و شرمنده میشم