درحال طبقه بندی افکار و رخداد های امروزم و نیاز دارم اینو یجا بنویسم که ثبت بشه .
امروز وقتی منتظر بودیم که بیان دنبالمون رو به رو سالن همایش ها یه اکیپ دختر چادری از دور اومدن و رفتن داخل و اونی که تقریباً یکم جلوتر از بقیه راه میرفت خیلی شبیه خودش بود:) کوله ای که انداخته بود ، روسری اش و عینکش ... نوع نگاهش که می چرخید و نحوه راه رفتنش...
هم من حس کردم هم مامانم گفت !
ای کاش میتوانستم
ای کاش مامانم اونجا نبود یا خودم خجالت نمی کشیدم
میرفتم بهش میگفتم یکبار شده بغلم کنه جای اون کسی که خیلی دلم میخواست برای بار آخر باهاش خداحافظی کنم :))))
میدونم اصلا شدنی نبود ولی الان که فکر میکنم دلم براش خیلی تنگ شده
ای کاش برای بار آخر بغلم می کرد
ای کاش دستش رو پس نمی کشید
ای کاش .. هزارتا ای کاش هست که نمیشه گفت 🚶🏻♀
واقعاً سخته تصور کنی یک آدم خیلی خوب دیگه توی دنیایی که تو توش نفس میکشی ، نفس نمیکشه و تو همچنان باید به زندگی ات ادامه بدی🚶🏻♀
هدایت شده از کانال مهدی ابراهیمی
برادرها! خواهرها!
عاشق شوید
که زندگی به عشق است
📌چقدر با این سه جمله
خاطرات و خطوراتمان را ساختید
https://eitaa.com/joinchat/1740308553Cc8382dc76a
❤️
🙏❤️
❤️🙏❤️
مجددا با هول پاشدم و فکر کردم الانه قضا بشه ولی حتی اذون نگفته بودن
بدنم چه مرگشه؟
پروفایل مو میخوام تغییر بدم ولی نمیدونم چی بذارم.
دیشب داداشم گوشزد کرده که تغییر بدم تو گروه دانشکده میخوام عضو بشم رعایت کنم.
گنشینمم اومدم آپدیت کنم پاک شد و منی که به جز آدرس ایمیل هیچ کوفتی از اکانت قبلیم نداشتم🌛✨💔