ماهم همینطور آقای کریمی، ماهم مثل شما جون میدیم برای این رهبر، و مرد بزرگ مون:)
ولی اشک های ما معجزه بود
در کدام دین و آیین دیده ای که بعد از هزار و اندی سال، مردم مشکی پوش بر سر و سینه بزنند و گریه کنند برای کسی که ندیده بودند ؟
اگر صرفاً رویارویی و نبرد ظالم و مظلوم در لباس خیر و شر است پس چرا مسیحیان برای مسیح گریه نمی کنند؟
اینکه بگویم فقط همین است اشتباه است
من جوان نمی پذیرم
قیاسم اشتباه است درست
ولی ماجرا همه اش همین نیست
ماجرای پسر علی بن ابی طالب علیه السلام صرفا زخم و اسارت و غارت نبود
اگر بگویم فقط این بود، جفا کردم؛ به خودم، ایمانم و وجدانم...
و حتی اشک های ما بر خون خدا نعمت بود
اگر شکر برایشان نمی کنیم کوتاهی ماست
اگر نمی فهمیم که چه می گوییم و چه زمزمه می کنیم مشکل ماست وگرنه که سالهای قبل امام باقر علیه السلام در زیارت روز دهم فرمودند.
به این فکر کن می شد سه امامی شش امامی یا هرچیز دیگری می شدیم
چی شد که دوازده امامی شدیم چه شد که جزو دسته کسانی قرار گرفتیم که اعتقاد داشت به آمدن منتقم خون خدا
به کسی که بیاید تکیه بزند بر سنگ سیاه و صدا بلند بکند و بگوید من فرزند کسی هستم که لب تشنه و بی کفن در کرب و بلا کشتند
من فرزند حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام ام
انا القائم
ببین بقیه فرقه ها هم بقیه مسلمون ها یا مردم دنیا حتی برای آقا گریه می کنند ما وضعمون خیلی خوبه ما ناامید نشدیم از پایان کربلا
ما پرچم حرم رو سرخ نگه داشتیم که بگیم روزی منتقم می آید
ما فرق داریم ما بی بخار نیستیم زار بزنیم و چیزی نگیم ما عاشورا رو سالگرد نمیبینیم مکتب می بینیم
ما خیلی اوضاعمون خوبه که امام حسین علیه السلام رو یک آدم که هزار و چهارصد سال قبل کشته شد همراه خانواده و یارانش نمی بینیم ما امام رو رهبر و هدایتگرمون می دونیم دبیر و استاد و معلم می دونیم معلم ایثار معلم مهربانی می دونیم
اینا هم همش دست خودمون نبود
ماروآوردن به این وادی
مارو خود بی بی جان گریه کن و شاگرد این مکتب قرار داد وگرنه ما چه می دونیم خوب و بد چیه
داشتم نگاه می کردم به زوج هایی که دوست دارم تو داستان ها تو فیلم ها حتی تو واقعیت و دیدم توشون یه نکته خیلی چشمک میزنه
خیلی ازین کارکترها و شخصیت ها، دختراشون یا اصطلاحاً کارکتر زن هاشون دخترای باهوش شیرین زبون و جسوری بودن که میتونستن حرف بزنن اقناع کنند و نقشه بکشند انگاری استراتژیست بودن و خب... یادم اومد حرفایی که یک عزیزی بهم می زد درمورد یک بنده خدایی و دیدم من بیش از حد ترسو و خجالتی ام یک جاهایی
نمیتونم شیرین زبونی بکنم یا عزیزم و اینها بگم رک باشم یا مثلاً خوشمزگی کنم
دلم گرفت
انگاری مچ خودم رو گرفته باشم وسط یه حسرت خوردن
من واسه خودم حسرت خوردن یا حسودی رو حتی قدغن کردم🥲دیدن اینکه دارم توی بقیه دنبال چیزی میگردم که خودم ندارم یکم چجوری بگم... ناراحت کننده است
الان تنها کمکی که به ذهنم میرسه بتونم به وایولت بکنم اینه بغلش کنم و باهاش گریه کنم
وقتی نه سر رشته ای داری و نه ایده ای)))))
حتی اگر نیازی به گریه نداری هم اشکالی نداره یه گوشه میشینم گریه هامو کیسه میکنم