هروقت اومدم شیراز از بچگی از بعد ازدواج زینب حداقل یکبار همدیگه رو دیدیم
هنوز سختمه باور این موضوع که نیس
نمیتونم بپذیرم چند روز شیراز میمونم و زینب رو نمی بینم
قرار نیست یهو لبخند شیرین بزنه و واسم کتاب بخره
در احمقانه ترین حالت ممکن وقتی مامانم منو فرستاد گوشی اش رو از ماشین بیارم
تو ماشین به گوشیش زنگ زدم که بپرسم مطمئنه تو ماشین جا گذاشته یا نه🗿🤌🏻خلاصه که حافظه من هر روز بهتر و بهتر میشه
https://eitaa.com/yuu_izumi/949
و بترس از زمانی که این حرفو میزنی🗿🤌🏻من اینو گفتم خواستگار برام اومد و ماجراهای بعدش++
https://eitaa.com/yuu_izumi/950
باورت میشه دقیقا جملاتت رو منم میگفتم🗿🤌🏻 مخصوصاً اون بیاد بخندیم
https://eitaa.com/yuu_izumi/951
گفتی تو رفتنی بودی واسم مداحی پلی شد
تو رفتییییی و دنیا روی سر من خراب شدددد
ولی من فکر می کردم مرحله بعدی زامبی ها باشه نه فضایی ها
من ناراحتم
من زامبی میخوام🚶🏻♀