نمیخوام بخوابم که بعدش وارد فردا بشم ولی من همین حالا وارد فرداشدم و این اصلا دوست داشتنی نیست. نمیدونم متوجه حرفم میشید یا نه
میخوام تلاش کنم نفهمم امروز چخبره
مثلا خیلی بازی کنم
یا خیلی برم اینور اونور
یا گیر بدم به اینکه۲۴ساعته چایی نخوردم🚶🏻♀
نشستم جلوی عمم و آخرش بغضم ترکید و اشک ریختم
چرا یه بچه هفت ساله باید بگه پس کی میمیریم؟
یسری ها الان مشایه ان
یکسری ها رسیدن کم کم میخوان برگردن
یکسری ها تو موکبن
احتمالا یکسری ها مثل بی بی و زینب هم تو موکبان یا خود حرم
من؟ تو شلوغی جمعیت قبرستان با ذهنی آشفته و انبوهی حسرت که ای کاش می شد تنها در ظلمات شب به سراغ قبور بیام ولی حیف...زنم
یعنی مشکل از منه که زندم؟
گاهی این سوال رو از خودم میپرسم.
انگار زندگی جرمی باشه که مرتکب شدم