هدایت شده از درماندگیِ اموخته شده✯
https://abzarek.ir/service-p/msg/5539404
بیاید ایده بدید با اینجا چیکار کنیم؟
هدایت شده از •·کالیگو·•
داشت میرفت
چشمانش اما، میگفت "کاری کن نروم! صدایم کن، دستم را بگیر، مرا برگردان.."
و من تنها نگاهش میکردم؛
خاموش، شلوغ،..
او آرام قدم برمیداشت، ولی هر گامش فریاد میزد "چیزی بگو دیگر، میخواهی همینطور بایستی و تماشا کنی که میروم و برای همیشه ترکت میکنم؟ نمیخواهی مرا در کنارت نگه داری؟"
و من، همچنان تنها نگاهش میکردم؛ هنوز خاموش و شلوغ.
خنجری از جیبش درآورد، کف دستش را برید، فشرد، حرکتش داد، نگاهی به آن و سپس به من کرد، و رفت.
نوشتۀ خونینش آخرین یادگاریاش بود؛ "فقط کافی بود صدایم کنی، تا نروم و با نهایت سرعت به طرفت بدوم.."
و من، لعنت بر من، هنوز تنها رفتنش را تماشا میکردم؛ هنوز خاموش و شلوغ.
فقط اشکهای جگرسوزی که روی زمین ریخت میدانند که آن روز چقدر در درونم فریاد زدم که 'نرو، با من بمان، کاش میتوانستم تورا نگه دارم..فقط اگر شرایط جور دیگری بود..'
سختاست بود که تمام این مدت ایستاده رفتنِ ناخواسته و دلخوریات از خودم را نگاه کنم و بیآنکه بگویم 'چارهای نیست جز آن که بگذارم بروی، درحالیکه نه تو میخواهی بروی و نه من میخواهم..' ، تماشا کنم که دیگر درکنارم نخواهی بود…
-vi
هدایت شده از •·کالیگو·•
بعضی چیزها را
آدم ناگهان از دست نمیدهد
کمکم از دست میدهد؛
اما یک لحظه هست که
میفهمد دیگر نداردشان..
"چراغها را من خاموش میکنم - زویا پیرزاد"