𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
حالا دوست داری با این دخترِآبی حرف بزنی؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ahznft&bt
You:
https://eitaa.com/herInbetween/2487
خودشم میگفت وابسته نباشم و حتی گف عاشق نشم تا وقتی که خودم واقعا معنیشو نفهمیدم خیلی چیزا گف همشونو سیو کردم دلم تنگ میشه میخونم🥲اخه من حتی نخواستم حالمو خوب کنه اما اون از یه دری وارد شد و بهم یه زاویه هایی از زندگیمو نشون داد که کسی نداده بود و همین باعث شد وابسته بشم اونم به کسی که حتی اسمشو نمیدونم چیزی ازش نمیدونم
—
چیزایی که بهت گفته رو الان نه، ولی یه روزی خودت بهشون میرسی و اون روز تو به بقیه این چیزا رو میگی! من چیزی از رابطهای که داشتین نمیدونم اما حتما قشنگیای خودش رو داشته و نیازی نیست فراموششون کنی، فقط باید یاد بگیری در کنارشون زندگی خودت رو بکنی، یاد بگیری زندگی رو از پنجرههای متفاوت تماشا کنی نه اینکه بچسبی به یه قسمتی از زندگیت و وابسته یه اتفاق یا یه شخص بشی!
از خودت انتظار نداشته باش که چیز زیادی راجب هیون بدونی..
You:
https://eitaa.com/graywhiskey/2365
اینو خوندی؟اصن همین تکستای رندومش باعث کنجکاویم شد جوری که وقتی میخونمشون حتی بعد چنندیننن بار بازم تازگی دارن این یکی از پستای محبوبمه
—
آره عزیزم تو چنلش ادمین بودم چک کردن چنلش و خوندن متناش یکی از سرگرمیام بود.. قلم منحصر به فردی داشت و هنوزم میتونی تو چنلش بچرخی ولی داخلشون غرق نشو!
"یه مدت بود دلم میخواست فراموش کنم"
نه فقط یه آدم رو، نه فقط چندتا دوست رو؛ دلم میخواست یه تیکه کامل از زندگیم رو از ذهنم بیرون بکشم و بندازم دور؛ جوری که انگار هیچوقت نبوده. برای همین خودم رو با شلوغ کردم؛ با روزها، آدماش، با حرفهای بیاهمیت و … فقط برای اینکه صدای خاطرهها رو نشنوم. آرزو میکردم کاش چیزی شبیه Eternal Sunshine of the Spotless Mind وجود داشت؛ یه جایی که میرفتی، چشماتو میبستی و وقتی صبح میشد، وقتی بیدار میشدی، دیگه هیچ تصویری ازشون توی ذهنت نبود.
کاش نمیدونستم کدوم لحظهها رو بیشتر دوست داشتم.
کاش یادم نمیموند چه کسی کنارم خندید، چه حرفهایی بینمون موند، چه روزهایی فکر میکردم قرار نیست هیچوقت تموم بشن –قرار نیست هیچوقت از دستشون بدم–
بعضی خاطرهها عجیبن، مثل عطر یه نفر روی یه لباس قدیمی.. حتی اگه اون لباس رو سالها نپوشیده باشی، وقتی در کمدت رو باز میکنی بوی گذشته برمیگرده و همه چیز رو با خودش میاره.
اما یه جایی فهمیدم شاید مشکل، خود خاطرهها نیستن.
شاید من فقط از این ناراحتم که دیگه نمیتونم به اون روزها برگردم.
چون حقیقت اینه که هر چقدر هم سرم رو شلوغ کنم، هر چقدر هم بخوام فراموش کنم، بعضی آدمها پاکشدنی نیستن. نه برای اینکه هنوز توی زندگیمن؛ بخاطر اینکه یه زمانی بودن. یه زمانی بخشی از روزهام بودن، بخشی از خندههام، بخشی از منی که اون موقع بودم!
و حالا فکر میکنم شاید هیچوقت دلم نمیخواست که فراموششون کنم؛ شاید تنها چیزی که میخواستم این بود که باهاشون فرار کنم، فرار کنم از نبودشون به سرزمینهای دور ذهنم.
و حالا قرار نیست کسی رو از یاد ببرم.
فقط باید بذارم مثل چندتا عکس قدیمی یه گوشهای از ذهنم بمونن. نه برای اینکه هر روز نگاهشون کنم یا دوباره بهشون برگردم، برای اینکه یادم بمونه یه روزی (نه خیلی دور) همین عکسها زندگی من بودن.
و شاید قشنگترین شکل رها کردن، پاک کردن نیست؛
اینه که بتونی به گذشته نگاه کنی، لبخند خیلی کوچیکی بزنی و بگی:
«من تو رو فراموش نکردم.. فقط دیگه با تو زندگی نمیکنم.»
بعضی خاطرهها قرار نیست محو بشن.
فقط کمکم رنگشون میپره، صداشون دور میشه و یه روز میفهمی هنوز یادت هست، اما دیگه دلت نمیخواد برگردی.
شاید این همون فراموشیایه که همیشه دنبالش بودم؛
نه اینکه چیزی از من پاک بشه،
فقط اینکه گذشته، دیگه نتونه امروز منو زندگی کنه!
(و حالا تونستم بهش برسم؟)
September 2026
#written_by_heart
ღBlueGirl
کلیییی چیز دارم که بزارم اینجا و کلییی چیز هست که میخوام راجبش حرف بزنم ولی وقت ندارممم🤷🏻♀
هدایت شده از 𖣂
نامرئی شدن؛ نه برای فرار، برای دیدن آدمها وقتی فکر میکنن کسی نگاهشون نمیکنه.
https://eitaa.com/herInbetween
هدایت شده از 𝒞hallenge
آخرِ دنیای تو در یک اتاق پر از کتابه و بیرون، شهر کاملاً ساکت شده. اون لحظه کتاب موردعلاقهات رو باز میکنی و سعی میکنی چند خط دیگه بخونی.
@OhMyGodness