eitaa logo
مخفیگاه جادویی هرماینی
162 دنبال‌کننده
816 عکس
565 ویدیو
1 فایل
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران یک عدد هرماینی در دنیای تاریک ماگلی پیانیست_نویسنده_پاترهد-پیرو کوروش بزرگ ناشناس https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j4lpsev&btn=مخفیگاه.جادویی.هرماینی
مشاهده در ایتا
دانلود
پیام جدید سلام دورت بگردم🩷🥹🫶🏻 ------------- سلام عزیزم
پیام جدید میگما میشه توهم یه رمان شروع کنی آخه قلمت رو میشه پرستید🛐🛐🛐🛐🩷🩷🩷🩷🩷🥹🥹🥹🥹🩷( مطمئنم رمانت خیلی گوجی گوجی و آگوری پگوری میشهههه🙂‍↕️🎀✨) ----------------- یدونه دارم مینویسم یعنی نوشتم دارم تایپ میکنم نمیدونم بفرستم تو چنل یا نه
پیام جدید خب اول بگو در چه موردیه اگه ممبران دوست داشتن بده رای گیری کن من از همین الان فنشم فقط خواهشاً مثل دنیای بی رحم باشه مثلا غمگینی داشته باشه مثلا مثل بیماری حامی تنهایی پناه شادی هم همینطور مثلا بارداری پناه یا خواهر و برادر بودن شروین --------------- اوه نه رمان من عاشقانه فانتزی تخیلیه یعنی شخصیتام اسم های خاص خودشونو دارن و غمگین هم هست مثل رمانای فن های حامیم نیست ولی قشنگه
پیام جدید آرههههه بزاررررررررررررر رزجونممممممممممم🥹🩷🛐🛐🛐🛐🛐🛐🎀🎀🎀✨✨✨🫶🏻🫶🏻😅 --------- چه قدر با این ایموجی ها حس خوب میدی به آدم، باید ببینم نظر بقیه چیه
پیام جدید میشه بیای یکم ناشناس بحرفیم؟🥺🫶🏻🤍✨ -------- بله که میشه
پیام جدید رمان بزارر --------------- هرکی موافقه تو ناشناس بگه
پیام جدید دختری آیدیتتت🤍✨✨✨ --------------- @Hermionerose111
پارت ۱ در دست چاپ ارواح بیشتر از هرجای دیگر آنجا میزیستند. بالای بلندترین پرتگاه آسمانِ سرزمین آول هُپ پرسه میزدند.همیشه سکوتی رخوتناک بر ابرهای سیاه بالای سر دهکده حاکم بود.ابرهایی که چند صد سالی میشد که بودند،اما نمیباریدند.انگار شده بودند بخشی از آسمان. آسمانی که خورشید از آمدن به آن دلسرد میشد،ماه هم از همان موقعی که ابر ها آمدند نور خود را بلعید خاموش شد تا ابد... (چرایی این بلعیدن را در نزدیک ترین بعدا میگویم) مردم سرزمین آوِل هُپ از همه چیز بی خبر بودند،مهم ترینش وجود ارواح بود. موجوداتی ازجنس غبار زمان و خرده ریز های خاطرات . خاطرات انسان هارا در خود نگه میداشتند این ارواح،هرکدام یکی از مردم را برگزیده بودند برای اینکه مراقب خواب ها و خاطراتش باشند،بی آنکه جسم فانی داشته باشند. ارواح قلب نداشتند پس فراموش میکردند آن ها هم زمانی انسان بوده اند. گاه که انسان ها فراموشم میکنند فکر میکنم شاید آنها هم روح اند . بی‌قلب،سرد،بدون آغوش مجسم،فراموش کار حتی در میان ارواح هم یکی متفاوت بود (بعدا با او آشنا میشوید) ارواح سرزمین آول هُپ فقط روح نبودند. صدای آزادی انسان بودند تا آسمان. من میخواهم این قصه را تعریف کنم برایتان،قصه که نه، افسانه،چون قصه ها واقعیت ها را بیان نمیکنند اما افسانه ها چرا. این هم یک افسانه است افسانه ی آول هُپ... رُز
مخفیگاه جادویی هرماینی
#ارواح_که_عاشق_نمیشوند پارت ۱ در دست چاپ ارواح بیشتر از هرجای دیگر آنجا میزیستند. بالای بلندترین پر
پارت ۲ در دست چاپ در هوهوی بی‌رحمانه باد زن بچه‌اش را درون سبدی می‌گذارد و پتویی دورش می‌پیچد .آنگاه پشت پنجره می‌نشیند و به ماه می‌نگرد. هیچ ابری در آسمان نیست و ماه کامل کامل است. انگار نور ستاره‌ها را بلعیده و خود بر آسمان فرمانروایی می‌کند. ساعت از نیمه شب هم گذشته و زن همچنان به آسمان می‌نگرد. کم کم دل باد هم به رحم می‌آید و آرام‌تر می‌وزد . زن همچنان با بند بند چشمانش به ماه می‌نگرد. ناگهان کودک جیغ می‌زند وحشت زده از خواب می‌پرد. زن دلش را هر طور شده از چشمانش می‌گیرد ماه را رها می‌کند. آنگاه کودکش را در آغوش می‌گیرد ،اما او همچنان می‌گرید. زن نگران می‌شود . تا به حال پیش نیامده بود که کودک در بغلش آرام نگیرد . ناگهان باد که فقط تظاهر به دل رحمی کرده بود شدیدتر می‌وزد و حلقه حلقه بی‌رحمی‌اش را در هم می‌تند و گردبادی تا ماه درست می‌کند. زن روی برمی‌گرداند از کودکش رو به پنجره. چشمانش وحشت قلبش را انعکاس می‌دهد. به کجا باید بگریزد؟ کودک را درون غار کوچک بغل کلبه می‌گذارد. اما خود زیر عظمت گردباد گیر می‌افتد. باد حلقه‌اش را تنگ‌تر می‌کند دور او. زن خیلی قوی بود اما باد قوی‌تر از زن است همیشه زن های قوی، ضعیف تر جلوه میکنند . باد این بار گرسنه بود برای بلعیدن زن. زن باد را در آغوش میگیرد تا دردش نیاید. او تا ماه پرواز می‌کند. اما کودک ناتوان‌ بود برای پرواز تا ماه... او فقط مادرش را دید و مادرش هم او را. مادر و دختر برای آخرین بار چشم در چشم هم دوختند و زن قلبش را در چشمان کودک جا گذاشت. این بود قصه به خاطره‌ها سپرده شدن ماه در سرزمین ما . ماه. که خود الهه اش را نمیشناخت. آری.آن زن الهه بود الهه ماه. مادربزرگ می‌گوید از سالروز عروج الهه تاکنون ماه بر فراز آسمان نور نپاچیده و نفرین الهه بادها را برای همیشه ساکت کرد و ابرهای سیاهی بر آسمان شب و روز خیمه زدند. ابرهای خشمالو،روزها را خاکستری و شب‌ها را سیاه‌تر از تاریکی کردند. هیچکس نمی‌داند که منم آن کودک. دختر الهه ماه. ایرانا، نامی که مادرم بر من گذاشت ،مادری که تا به حال او را ندیدم، چشمانش را هم نمی‌شناسم. مادربزرگ می‌گوید چشمانش طوسی بوده . نه از آن طوسی‌های یخی و بی‌احساس . از آن طوسی‌های ژرف و عمیق که چشمان آدم توانایی خیره شدن به آن را ندارد از بس که زیبااند... پدرم،آدم خوبی نبود. مادرم را جا میگذارد و می‌رود. مادربزرگ میگوید که مادرم دلباخته پدرم بوده اما حیف که دلش را به کسی باخته بود که خودش دلباخته کس دیگری بود. به هر حال که من شب و روز کنار مادربزرگ زندگی میکنم ۱۴ سالی میشود که همینطور بوده. زندگی بی دردسری دارم.زیادی بی دردسر
مخفیگاه جادویی هرماینی
#ارواح_که_عاشق_نمیشوند پارت ۲ در دست چاپ در هوهوی بی‌رحمانه باد زن بچه‌اش را درون سبدی می‌گذارد و پت
پارت ۳ در دست چاپ _مامان‌بزرگ، دوباره برام می‌گین منو چه‌جوری پیدا کردید؟ طوفان عجیبی بود، ایرانا… خیلی عجیب. باد خونه‌تون رو با خودش برد. از مادرت.... (همون‌طور که شاد بود، ناگهان به حالت ناله و غم عمیق فرو می‌رفت). فقط یه تیکه از لباسش موند… باد مادرتو برد پیش خدا. تو رو از زیر آوار کلبه کنار غار بیرون کشیدم؛ گریه می‌کردی، یا گرسنه بودی. آوردمت پیش خودم و بزرگت کردم تا شدی ایرانای خودم. دستی به میان موهایم کشید. مامانم اسممو گذاشت؟ هی دخترم… حافظه‌ام دیگه غریبه شده باهام. خیلی چیزا رو یادم نمیاد. حالا بلند شو، بلند شو، برو تو جنگل تمشک بچین. چیزی نمی‌گویم. چشمانم غریبند، با سؤال‌های پی‌درپی مغزم. من فقط ایرانا کوچولوی مادربزرگم که از صدای رعد و برق می‌ترسید نبودم؛ نه… من چیزی فراتر از این حرفا بودم. من آدمِ رها کردن سؤال‌ها نیستم و نبودم از قبل. آخر ذهنم، سلول‌ها به تکاپو افتاده بودند که ناگهان چیزی از پشتم به پایین افتاد. برگشتم. یک پسر کاملاً غریبه. تا به حال ندیده بودمش. هیچ انسانی را تا به حال ندیده بودم این اطراف. به پسرک خیره می‌شوم. موهای زیتونیِ بورش شلخته‌اند و چشمانش درست مثل من عسلی‌رنگ است. پوستش صاف و عاری از هرگونه زخم و خراش است. فکر می‌کنم از بچه‌های شهری باشد. نمی‌دانم چه بگویم. می‌چرخم و می‌خواهم برگردم که پسرک صدا می‌زند: — هی دخترک، تو نوه ی مادربزرگ آتوسایی؟ گلویم را صاف می‌کنم و می‌گویم: — آره، چطور؟ تو کی هستی؟ دستش را جلو می‌آورد تا دست بدهد. — من سورنام. پدربزرگت رو هم پدرم می‌شناسه. تازه اومدیم اینجا. من اومده بودم توی جنگل پرسه بزنم. مادربزرگت آدم خل و چلیه، به نظر پدرم البته. من که تا حالا ندیدمش… ولی دور از ادبه که تو چشماتو از من چرخوندی و سلام نکردی. خون به مغزم می‌دود. ظرف تمشک را پرت می‌کنم سمت لباس سفید پسرک و با سطل به شکمش می‌کوبم. — بار آخر باشه که به این پیرزن شیرین و دوست‌داشتنی حرف می‌زنی! اون جای مادر منه! یه بار دیگه تکرار بشه… به پارچه قرمز می‌نگرم و با نفرت ادامه می‌دهم: — کاری می‌کنم خونِ خودت لباستو رنگی کنه! زیاده‌روی کردم، می‌دانم. پسرک خشکش می‌زند و حالت چهره‌اش آمیخته به بهت و پشیمانی است. با هرچه خشم بیشتر به او می‌نگرم. او می‌دود و با تمام سرعت از من دور می‌شود… و من با غرور لبخند می‌زنم. _برادرِ منه. برمیگردم و دختری را پشت سرم میبینم. رُز
اگه دوست داشتید تو ناشناس بگید که ادامه‌ش بدیم قشنگا🫂