گاها عصر و اغلب شب، در صحن و رواق حرم با سادات خانم درباره مسائل مختلف حرف میزنیم؛ و با فاطمه سر بغل کردن حسینِ کوچولو دعوا میکنیم و فلسفه مراقبت از کودکان و دور بودن از هر نگاهی رو باز میکنیم.
سادات خانم هم خیلی صبور و مهربونه که این ایام با سفرهایی که داشت دائم میومد و بهمون سر میزد و جون به جونهامون اضافه میکرد✨
به خودم آمدم و دیدم که زمان، از دستم در رفته است!
انگار عقربهها با هم مسابقه میگذاشتند تا هرچه زودتر مسیر را طی کنند و "زمان" را به پایان برسانند. چارهای نداشتم جز اینکه در دل دویدنها بنشینم و از "حال" استفاده کنم.
این روزها، خداحافظیهای زیادی داشتهام؛ خداحافظیهایی که بویِ فراقِ طولانی میدادند. فاصلههایی که معلوم نیست قرار است چه زمانی به وصال ختم شوند... و من، از بعضی فاصلهها میترسم؛ از آن فاصلههایی که در آن، محبوبت دیگر منتظرت نباشد و برای دیدنت، پا پیش نگذارد.
امشب در سکوت، دعا کردم...
دعا کردم باز هم همین گوشهی دنج، کنار همین ضریح، دوباره مهمانمان کند.
دعا کردم در اولین روزهای محرم و در ایام اربعین، باز هم بتوانم در کنار ضریح امام حسین با همین آرامش، نماز بخوانم و با آنها حرف بزنم و حس بغل کردن آنها را بچشم...
هرچند، اما بیش از همه، دلم برای ایوانِ نجف پر میکشد✨
بالا سر مقبره آقای بروجردی وایسادم
یه مامان و دختر بچه هم ایستاده بودن برای فاتحه و سلام.
دختر بچه با اشاره به عکس آقای بروجردیِ مرحوم، اصرار داره این یه خانوم مهربونه که فقط پیر شده و چادرشم خیلی قشنگ و نازکه😐
قیافه من 👀
قیافه بچه 😍🎀
قیافه مامانِ بچه🤯😵💫
قیافه مرحوم بروجردی
(شوخی شوخی، با حاج آقا هم شوخی _ انتظار ندارید با ایموجی قیافه حاج اقا رو نشون بدم که!؟)