هدایت شده از یه بچه شیعه 😎
💭 ایده سریع و ساده غدیری | ۹۵ از ۱۱۰
امروز بیشتر از همیشه به بچهها محبت کن. خاطرههایی که توی کودکی ساخته میشن، سالها همراه آدم میمونن.
💚مابقی ایدهها در:
✨@Zahra110Ali کانالِیهبچهشیعه
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیتالله شهید سیدعلی خامنهای.pdf
حجم:
804.7K
📖 متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیتالله شهید سیدعلی خامنهای | ۱۴/خرداد/۱۴۰۵
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62998
📲 @rahbar_enghelab_ir
امسال اولین ۱۴ خردادی است که پدر مهربان امت میهمان ضیافت الهی شده و صدای پر صلابت و کلام حکیمانه و نافذشان در مرقد مطهر امام شنیده نمیشود....
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا باور میکنید قیصر اومده باشه ایران و وسط میدون امام حسین اهنگ خونده باشه؟😵💫
میتوانستم یک دختر گیلکی باشم.
با شلیتهای پر از رنگ، چادری به کمر بسته و موهایی که از رطوبتِ صبحِ شمال به پیشانی چسبیدهاند. میان ردیفهای سبز بوتههای توتفرنگی راه بروم و دانههای سرخ را یکییکی از میان برگها بیرون بکشم؛ آرام، آنقدر آرام که انگار لطافت جهان در نوک انگشتانم جا مانده باشد. توتفرنگی که میچیدم، زمان کند میشد. هر دانه را با احتیاط در سبد میگذاشتم. سبد کمکم پر میشد و دل من هم، بیآنکه بدانم از چه.
بعد، سبد را در آغوش میگرفتم و از میان حیاط سبز خانه چوبیام میگذشتم؛ حیاطی که بوی خاک نمخورده و برگهای شسته از باران در آن پیچیده بود. کنار حوضِ کوچکِ آبی مینشستم و توتها را در آب میشستم. آب آرامآرام سرخ میشد.
فقط به اندازهای که بدانی چیزی از شیرینی میوه در آن حل شده است؛
توتها را میگذاشتم تا خشک شوند و به آشپزخانه میرفتم؛ دیواری با پنجرههای چوبی بلند که تمام قد رو به حیاط باز میشدند. از آن پنجرهها همیشه نور میآمد، باد میآمد، زندگی میآمد.
درِ کابینت را باز میکردم. شیشههای ساده و شفاف، ردیف کنار هم ایستاده بودند؛ انگار از پیش میدانستند قرار است حافظ بخشی از بهار شوند.
توتفرنگیها را در قابلمه مسی میریختم. شکر و گلاب را اضافه میکردم و میگذاشتم عطرشان آهسته در خانه بپیچد. بخارِ شیرین مربا از پنجرهها بیرون میرفت و میان شاخهها گم میشد.
مربا که آماده میشد، آن را در شیشهها میریختم و دستمالهای چهارخانه سفید و قرمز را روی درشان میکشیدم؛ همانهایی که آدم را یاد دستهای مادربزرگها میاندازند.
و صبحِ روز بعد، در ایوانِ خانه مینشستم. نانِ داغ را با کره و مربای تازه میخوردم و به بخاری که از فنجان چای بالا میرفت نگاه میکردم.
آنطرف پنجره، شیشههای مربا در سکوت کنار هم ایستاده بودند؛ سرخ، روشن و آرام. انگار بهار، پیش از رفتن، چیزی را در آنها جا گذاشته باشد.