eitaa logo
/هِیمَنه/
64 دنبال‌کننده
239 عکس
37 ویدیو
4 فایل
همان ریگِ‌رَوانِ ساده کانال یک "هانیه امیدی" مشاور و معلمی که در دنیایِ نوجوانان، به دنبالِ معناست؛ و با موبایلش، به دنبالِ شکارِ روایت‌هایِ معمولی از مردم است... "اینجا فقط خاطرات ثبت میشود" کانال بله: https://ble.ir/rige_ravane
مشاهده در ایتا
دانلود
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا باور میکنید قیصر اومده باشه ایران و وسط میدون امام حسین اهنگ خونده باشه؟😵‍💫
/هِیمَنه/
صبح که گوشی رو روشن کردم اخبار رو چک کنم با این خبر رو به رو شدم🥲
خیلی لطیف بود... خیالم پرواز کرد و یه متن درباره‌ش نوشتم
می‌توانستم یک دختر گیلکی باشم. با شلیته‌ای پر از رنگ، چادری به کمر بسته و موهایی که از رطوبتِ صبحِ شمال به پیشانی چسبیده‌اند. میان ردیف‌های سبز بوته‌های توت‌فرنگی راه بروم و دانه‌های سرخ را یکی‌یکی از میان برگ‌ها بیرون بکشم؛ آرام، آن‌قدر آرام که انگار لطافت جهان در نوک انگشتانم جا مانده باشد. توت‌فرنگی که می‌چیدم، زمان کند می‌شد. هر دانه را با احتیاط در سبد می‌گذاشتم. سبد کم‌کم پر می‌شد و دل من هم، بی‌آنکه بدانم از چه. بعد، سبد را در آغوش می‌گرفتم و از میان حیاط سبز خانه چوبی‌ام می‌گذشتم؛ حیاطی که بوی خاک نم‌خورده و برگ‌های شسته از باران در آن پیچیده بود. کنار حوضِ کوچکِ آبی می‌نشستم و توت‌ها را در آب می‌شستم. آب آرام‌آرام سرخ می‌شد. فقط به اندازه‌ای که بدانی چیزی از شیرینی میوه در آن حل شده است؛ توت‌ها را می‌گذاشتم تا خشک شوند و به آشپزخانه می‌رفتم؛ دیواری با پنجره‌های چوبی بلند که تمام قد رو به حیاط باز می‌شدند. از آن پنجره‌ها همیشه نور می‌آمد، باد می‌آمد، زندگی می‌آمد. درِ کابینت را باز می‌کردم. شیشه‌های ساده و شفاف، ردیف کنار هم ایستاده بودند؛ انگار از پیش می‌دانستند قرار است حافظ بخشی از بهار شوند. توت‌فرنگی‌ها را در قابلمه مسی می‌ریختم. شکر و گلاب را اضافه می‌کردم و می‌گذاشتم عطرشان آهسته در خانه بپیچد. بخارِ شیرین مربا از پنجره‌ها بیرون می‌رفت و میان شاخه‌ها گم می‌شد. مربا که آماده می‌شد، آن را در شیشه‌ها می‌ریختم و دستمال‌های چهارخانه سفید و قرمز را روی درشان می‌کشیدم؛ همان‌هایی که آدم را یاد دست‌های مادربزرگ‌ها می‌اندازند. و صبحِ روز بعد، در ایوانِ خانه می‌نشستم. نانِ داغ را با کره و مربای تازه می‌خوردم و به بخاری که از فنجان چای بالا می‌رفت نگاه می‌کردم. آن‌طرف پنجره، شیشه‌های مربا در سکوت کنار هم ایستاده بودند؛ سرخ، روشن و آرام. انگار بهار، پیش از رفتن، چیزی را در آن‌ها جا گذاشته باشد.
ولی الان، یک دختر اراکی‌ام که در مرکز قم وسط گرمای بالای ۲۵ درجه نشستم و نه خبری از کلبه چوبیه و نه خبری از توت فرنگی تازه🦦 و فقط خیالم برای خودش داره سفر میکنه...
مقصد بعدی برای پروازِ خیال کجا باشه خوبه؟!
سفارشاتتون داره ثبت میشه لطفا عجله نکنید آخر بهاره و محرم نزدیکه یکم جاده‌ها شلوغه
دعا کنید آسمون کلیر نشه بتونیم به همه پرواز‌ها برسیم
این چایی امشب خوردن داره...
هدایت شده از أخٌ‌في‌الله
خدایا اونی که میزنه تویی