میتوانستم یک دختر گیلکی باشم.
با شلیتهای پر از رنگ، چادری به کمر بسته و موهایی که از رطوبتِ صبحِ شمال به پیشانی چسبیدهاند. میان ردیفهای سبز بوتههای توتفرنگی راه بروم و دانههای سرخ را یکییکی از میان برگها بیرون بکشم؛ آرام، آنقدر آرام که انگار لطافت جهان در نوک انگشتانم جا مانده باشد. توتفرنگی که میچیدم، زمان کند میشد. هر دانه را با احتیاط در سبد میگذاشتم. سبد کمکم پر میشد و دل من هم، بیآنکه بدانم از چه.
بعد، سبد را در آغوش میگرفتم و از میان حیاط سبز خانه چوبیام میگذشتم؛ حیاطی که بوی خاک نمخورده و برگهای شسته از باران در آن پیچیده بود. کنار حوضِ کوچکِ آبی مینشستم و توتها را در آب میشستم. آب آرامآرام سرخ میشد.
فقط به اندازهای که بدانی چیزی از شیرینی میوه در آن حل شده است؛
توتها را میگذاشتم تا خشک شوند و به آشپزخانه میرفتم؛ دیواری با پنجرههای چوبی بلند که تمام قد رو به حیاط باز میشدند. از آن پنجرهها همیشه نور میآمد، باد میآمد، زندگی میآمد.
درِ کابینت را باز میکردم. شیشههای ساده و شفاف، ردیف کنار هم ایستاده بودند؛ انگار از پیش میدانستند قرار است حافظ بخشی از بهار شوند.
توتفرنگیها را در قابلمه مسی میریختم. شکر و گلاب را اضافه میکردم و میگذاشتم عطرشان آهسته در خانه بپیچد. بخارِ شیرین مربا از پنجرهها بیرون میرفت و میان شاخهها گم میشد.
مربا که آماده میشد، آن را در شیشهها میریختم و دستمالهای چهارخانه سفید و قرمز را روی درشان میکشیدم؛ همانهایی که آدم را یاد دستهای مادربزرگها میاندازند.
و صبحِ روز بعد، در ایوانِ خانه مینشستم. نانِ داغ را با کره و مربای تازه میخوردم و به بخاری که از فنجان چای بالا میرفت نگاه میکردم.
آنطرف پنجره، شیشههای مربا در سکوت کنار هم ایستاده بودند؛ سرخ، روشن و آرام. انگار بهار، پیش از رفتن، چیزی را در آنها جا گذاشته باشد.
ولی الان، یک دختر اراکیام که در مرکز قم وسط گرمای بالای ۲۵ درجه نشستم و نه خبری از کلبه چوبیه و نه خبری از توت فرنگی تازه🦦
و فقط خیالم برای خودش داره سفر میکنه...
چند شب پیش با مادرم حرف میزدم.
گفتم: مادر جان! نسلِ شما هم رنجهای خودش را داشت، اما قصههایتان بوی زندگی میداد. از زمستانهایی میگفتی که برف تا زانوی آدم مینشست و شما میان سپیدی کوچهها راه باز میکردید تا به مدرسه برسید. از روزگاری که آسمان هنوز خاکستری نشده بود، رودها جان داشتند و آدمها بیآنکه بدانند، در هوایی نفس میکشیدند که قدرش را نمیدانستند. هر بار که از آن سالها میگفتی، حس میکردم سختی بود، اما زندگی هنوز اینهمه درگیر خبرهای تلخ و بحرانهای پیدرپی نشده بود.
اما قصههای ما فرق دارد.
ما هم برای بچههایمان داستان خواهیم داشت. روزی برای دخترم و پسرم تعریف میکنم که سالهایی بود که مهمانی ناخوانده به نام کرونا به خانههایمان آمد؛ مدرسهها را ساکت کرد، خیابانها را خلوت کرد و عزیزانمان را با خود برد. برایشان از روزهایی میگویم که آسمانِ شهر خاکستری بود و خشکسالی، نفسِ زمین را گرفته بود.
و از شبی خواهم گفت که خوابیده بودیم؛ شبی که قرار بود صبحش با هزار شوق برای عروسی عزیزترین آدمِ زندگیام آماده شوم. شبی که مدتها منتظرش بودم. اما پیش از آنکه خورشید طلوع کند، خبر دیگری از راه رسید و همهچیز را تغییر داد.
چند وقت بعد درست وقتی خیال میکردیم سهممان از حادثهها کم نبوده، شبی رسید که خوابیدیم و صبح را با خبری دیگر آغاز کردیم؛ خبری که انگار چیزی را در دل خیلی از ما جابهجا کرد.
روزی اگر خدا بخواهد مادری شوم، برای فرزندانم تعریف میکنم که وطن فقط جایی نیست که در آن به دنیا میآیی؛ جایی است که حبّش، غمش، حادثههایش بیدعوت، راهشان را به قلبت پیدا میکنند.
برایشان میگویم شبهایی بود که مردم، با همه خستگیها و گرفتاریهای خودشان، کنار هم ایستادند. نه چون نمیترسیدند، بلکه چون نمیخواستند در روزهای سخت، یکدیگر را تنها بگذارند.
برایشان خواهم گفت که آدمها فقط گریه نمیکردند؛ همدیگر را پیدا میکردند، کنار هم میایستادند، دعا میکردند، اشک میریختند و باز روز بعد از نو شروع میکردند. بعضی روزها از صبح تا شب و بعضی شبها تا خودِ صبح، بسته آماده میکردند، کمک جمع میکردند و هر کس به اندازه توانش تلاش میکرد باری از دوش دیگری بردارد.
برای دخترم خواهم گفت که زن بودن را فقط با لطافت نشناس. زن بودن گاهی یعنی با همه نگرانیها و دلتنگیهایت، باز هم زندگی را پیش ببری. یعنی وقتی دلت آشوب است، نگذاری چراغ خانه خاموش شود.
و برای پسرم خواهم گفت که بعضی آدمها آنقدر بزرگاند که فقط در کتابها زندگی نمیکنند؛ حضورشان در حافظه یک نسل باقی میماند.
امشب که #صدمین_شب را پشت سر میگذارم، صد خاطره دارم، صد بغض دارم و صد حسرت. اما عجیب است که در میان همه این دلتنگیها، هنوز #امیدم را از دست ندادهام.
فرزندم!
ما با امید زندهایم.
همانطور که نسلهای قبل از ما زنده ماندند.
آدمهای خوب میآیند و میروند؛ مهم آن است که از زندگیشان چه میآموزیم و بعد از آنها، چه مسیری را ادامه میدهیم. و شاید سالها بعد، وقتی من هم مثل مادرجان برای تو از گذشتهها میگویم، نوبت قصههای ما باشد؛ قصه روزهایی که فقط از کنار تاریخ عبور نکردیم، بلکه با اشکها، نگرانیها، دعاها و امیدهایمان، آن را زندگی کردیم.
من از مهونداری خیلی خوشحال میشم.
وقتی مهمون از راه دور میاد بیشتر خوشحال میشم.
وقتی اون مهمون، دوستم باشه بیشتر خوشحال میشم.
وقتی با سوغاتی شهرشون میان که من دیگه بندهشون میشم
اونم اگر از اصفهان و بندرعباس باشن😇