و احتمالا برای اینکه من از خواب بیدار نشم فاطمه جیغهای خودش رو قورت داده، و تنهایی همه استرسها رو خورده🦦
این هفته، دست چپم کمتر از همیشه همراهیام کرد.
حادثه به ناگاه رخ داد...
اتفاق بزرگی نبود؛ نه بستری شدم، نه زندگی از حرکت ایستاد. فقط برای چند روز، از بعضی کارهای سادهای فاصله گرفتم که آنقدر با زندگیام گره خورده بودند، دیگر حضورشان را حس نمیکردم.
بستن دکمهی مانتو.
باز کردن درِ بطری.
شستن ظرفها.
یا حتی همان کار سادهای که سالها بیفکر انجامش داده بودم؛ مثل بستن موهایم.
این روزها بیشتر از همیشه حرم بودم. بانداژ دستم، پیش از خودم سلام میکرد. آدمهایی که شاید ماهها فقط از کنارِ هم گذشته بودیم، این بار متوقف میشدند، احوال میپرسیدند و بیآنکه خودشان بدانند، فاصلهی میان دو غریبه را کوتاهتر میکردند.
خادمهای همکار هم حواسشان به من بود؛ بعضی بیسروصدا و بعضی با همان اصرارهای مادرانهای که نمیشود از زیرشان فرار کرد. کارهای سبکتر را، یا حتی کارهایی را که تا آن روز سهم من نبود، جلویم میگذاشتند. من هم از روی خجالت، میخندیدم و میگفتم:
«به خدا خوبم... اینقدر لوسم نکنید.»
و دوستانم هم، هر کدام با محبت، گوشهای از ناتوانی این چند روز را از دوش من برداشتند؛گاها با پرسیدن «امروز حال دستت چطور است؟» الطافشان را روانه قلبم میکردند.
اما راستش را بخواهم بگویم، این چند روز بیشتر از دستم، به خودم فکر کردم. ما چقدر زود به «میتوانم» عادت میکنیم. آنقدر که خیال میکنیم این توانستن، بخشی از خودِ ماست؛ نه نعمتی که همیشه قرار است کنارمان بماند.
برای فهمیدنِ این حقیقت، لازم نبود اتفاقِ بزرگی بیفتد. کافی بود برای بستن یک دکمه، چند بار بینتیجه تلاش کنی. همان لحظه، چیزی درون آدم جابهجا میشود. غرورت نمیشکند، اما برای لحظهای، با ناتوانی خودش روبهرو میشود.
همان وقتی که نمیتوانی به سادگی شانهای میان موهایت بکشی، یا دکمهی لباست را ببندی. و همانجا یادت میآید که زندگی، هیچوقت یکنفره پیش نرفته است. همیشه دستی بوده که ندیدهای. کسی بوده که هوایت را داشته باشد. و لطفی که آنقدر تکرار شده، دیگر عادی به نظر رسیده است.
شاید بعضی توقفها برای همیناند. نه اینکه ما را از حرکت بیندازند، فقط برای اینکه لحظهای از شتاب همیشگیمان کم شود و دوباره ببینیم.
و دیدن،
خودش نعمتی است که تا از عادت فاصله نگیری، به چشم نمیآید. من این هفته، با دستی که کمتر کار میکرد، چیزهایی را دیدم که سالها کنارم بودند و ندیده بودم.
#روزنوشت_تیرماه