توی نجف یه خونه رزرو کرده بودیم که اونجا استراحت کنیم
وقتی رسیدیم لوکیشن با آدرس همخونی نداشت. داخل کوچه یک خونه خوشگلی رو دیدیم و آرزو میکردم کاش وسط آفتاب سوزان نجف، همین خونه محل اسکانمون باشه.
نا امید شدیم و جلوی در خونه نشستیم تا بلی(اسنپ عراقیها) رو بگیریم به مقصد کوفه، که ناگهان یه ماشین خوشگل جلومون نگه داشت و یه آقای جوان رفت داخل همون خونه.
به کارامون سرعت بخشیدیم که بریم، یک دفعه آقای راننده به عربی گفت بفرمایید داخل، منزل خودتونه؛ اگر جا ندارید همینجا بمانید.
ذوق کردیم و تعارف
ولی اصرار اونها بیشتر بود
رفتیم داخل و به ما به عنوان میزبان نگاه میکردن و احساس غریبی نمیکردیم. (بگذرم از اینکه یه آقای اهوازی تلاش میکرد ما معذب نباشیم و راحت اونجا استراحت کنیم و برامون پدری میکرد)
خلاصه خیلی خوشحال شدیم
زینب هم با عروس و نوه خانواده دوست شد و رابط ما با خانواده مهربونه فعلا:)
روزی که قرار شد راهی بشم خیلی شک داشتم به بابا بگم یا نه، باید اجازه میگرفتم و رضایتشو میشنیدم.
توی اون چند ساعت توی دلم ولوله بود که اگر جوابش منفی بود چطور برخورد کنم و چطور قانع کنم خودم رو که به صلاحم نیست.
همه چیز یکهو جور شده بود برای این سفر؛ فقط مونده بود یک اجازه!
زنگ زدم اشغال بود
دوباره زنگ زدم باز اشغال بود
دفعه بعد تمام انرژیم رو جمع کردم و سلام دادم،
پرانرژیتر از هر دفعه.
یکم خوش و بش کردیم و حرفِ دلم رو زدم.
یک جمله گفت:
تو تهش رو شهادت میبینی، من تهش رو ناموس میبینم! اجازه میدم اما بدون خیلی نگرانم، دوست ندارم ناموسم توی یک کشور دیگه اتفاقی براش بیوفته...
برای هر آدمی خیلی ارزشمنده که کسی باشه که نگرانش باشه و هواش و داشته باشه، برای من جمله سختی بود و قول دادنش سختتر.