eitaa logo
/هِیمَنه/
64 دنبال‌کننده
239 عکس
37 ویدیو
4 فایل
همان ریگِ‌رَوانِ ساده کانال یک "هانیه امیدی" مشاور و معلمی که در دنیایِ نوجوانان، به دنبالِ معناست؛ و با موبایلش، به دنبالِ شکارِ روایت‌هایِ معمولی از مردم است... "اینجا فقط خاطرات ثبت میشود" کانال بله: https://ble.ir/rige_ravane
مشاهده در ایتا
دانلود
ماشین‌های عراقی
توی نجف یه خونه رزرو کرده بودیم که اونجا استراحت کنیم وقتی رسیدیم لوکیشن با آدرس همخونی نداشت. داخل کوچه یک خونه خوشگلی رو دیدیم و آرزو میکردم کاش وسط آفتاب سوزان نجف، همین خونه محل اسکانمون باشه. نا امید شدیم و جلوی در خونه نشستیم تا بلی(اسنپ عراقی‌ها) رو بگیریم به مقصد کوفه، که ناگهان یه ماشین خوشگل جلومون نگه داشت و یه آقای جوان رفت داخل همون خونه. به کارامون سرعت بخشیدیم که بریم، یک دفعه آقای راننده به عربی گفت بفرمایید داخل، منزل خودتونه؛ اگر جا ندارید همینجا بمانید. ذوق کردیم و تعارف ولی اصرار اون‌ها بیشتر بود رفتیم داخل و به ما به عنوان میزبان نگاه میکردن و احساس غریبی نمی‌کردیم. (بگذرم از اینکه یه آقای اهوازی تلاش می‌کرد ما معذب نباشیم و راحت اونجا استراحت کنیم و برامون پدری میکرد) خلاصه خیلی خوشحال شدیم زینب هم با عروس و نوه خانواده دوست شد و رابط ما با خانواده مهربونه فعلا:)
اینجا اتاق یکی از طبقات اون خونه‌ست (خیلی با کلاس و لاکچری هستن👀) حدس میزنید توی این جعبه چیه؟
روزی که قرار شد راهی بشم خیلی شک داشتم به بابا بگم یا نه، باید اجازه میگرفتم و رضایتشو می‌شنیدم. توی اون چند ساعت توی دلم ولوله بود که اگر جوابش منفی بود چطور برخورد کنم و چطور قانع کنم خودم رو که به صلاحم نیست. همه چیز یکهو جور شده بود برای این سفر؛ فقط مونده بود یک اجازه! زنگ زدم اشغال بود دوباره زنگ زدم باز اشغال بود دفعه بعد تمام انرژیم رو جمع کردم و سلام دادم، پرانرژی‌تر از هر دفعه. یکم خوش و بش کردیم و حرفِ دلم رو زدم. یک جمله گفت: تو تهش رو شهادت میبینی، من تهش رو ناموس میبینم! اجازه میدم اما بدون خیلی نگرانم، دوست ندارم ناموسم توی یک کشور دیگه اتفاقی براش بیوفته... برای هر آدمی خیلی ارزشمنده که کسی باشه که نگرانش باشه و هواش و داشته باشه، برای من جمله سختی بود و قول دادنش سخت‌تر.
یکی دو ساعت بعد مامان زنگ زد و گفت ما هم داریم میایم من راه افتاده بودم و از مرز رد شده بودم اونها در مسیر بودن اینم عکس باباست وقتی که از یک مرز دیگه وارد شده😅 این ورژن ازش قفل بود برام😁 ولی مدال پایه‌ترین زن و شوهر دنیا در زندگیم تعلق میگیره به این دو نفر و تصمیمات انتحاری‌شون😬
موکب‌ها مرز انتخاب و آماده‌سازی خوراکی‌ها رو در نوردیدن! هیچ جوره نمیتونم باور کنم و قبول کنم ساندویچ املت نذر یه موکب با حجم زیاد باشه، تا اینکه آقای خادم سر صبحی لقمه‌پیچ کرد و با اصرار فراوان به دستم رسوند تا باور کنم.
مادرها موجودات عجیبین این خانم (مطمئنم یک مادر لر کارکشته بود) وقتی دید پسربچه‌ها به صورت ناشیانه‌ای دارن چونه رو میگیرن و و پهن میکنن دست به کار شد و اومد داخل موکب و چونه زنی رو به پسرا به صورت خیلی حرفه‌ای آموزش داد.
در همون لحظه دوستان من در حال گرفتن بلی(اسنپ خودمون) بودن‌ قدرت تکنولوژی قدرت عجیبیه! زبان مشترکی جز نفع و تسهیل امور نداره که این‌هم لزوما نیازی به زبان نداره، بستر سودرسانی بین مصرف کننده و فروشندست.
اونوقتی که شما خواب بودید ما سوار یه ماشین (نمیدونم چینی یا ژاپنی) شدیم که راننده جز سلام علیکم لام تا کام حرف نزد و ما هم فرصت رو غنیمت شمردیم و شهرگردی کردیم و از خنکای ماشین فیض بردیم
اینجا مرقد میثم تمار هست، حاجت یه خونواده‌ای رو داده و صاحب فرزند شدن و اینم اولین تصویر نوزادشونه که داخل ضریح افتاده✨ جالبه داخل ضریح‌هایی که تا الان دیدم، به نظرم ایرانی‌ها اعتقاد بیشتری به نذر دارن ۹۹ درصد پول‌ها داخل ضریح و امکان متبرکه ایرانی هست
از اینکه یه دوستِ دکتر مهربون دارم به خودم میبالم. هر چند اون سر کشور باشه و سالی یه بار هم نبینمش اما وجودش نعمته. فقط خدا میدونه چقدر با دیدنش خوشحال میشم و چقدر جون به جونام اضافه میشه✨ براتون از این دوست خوبا آرزو میکنم❤️
خانم مهربونی که خونه‌‌شون اقامت داشتیم با دخترای مهربونش اومد پیشمون و وقتی کلی با حسین بازی کرد و ذوقش و کرد، برامون یه پلاستیک بستنی خوشمزه آورد. فقط کاش صنعت خوراکیجات در سراسر دنیا پرهیز می‌کرد از درج تصاویر و اسامی انسانی بر روی هر محصول خوراکی!😵‍💫