هیهآت ؛
انت کهفی و امانی ..
باز به آغوششما پناه آوردم ،
اما اینبار ، شکستهتر ، مغمومتر ، محزونتر . .
شاید اگر حرمی بود ، فرداهم آقایمان
را دور ضریح شما طواف میدادیم!
اما امان از غربتتان ، امان از غریبی
امامین بقیع . .
امان از خلوتی و گرد و غبار مزار حسن(:
امان از نبود ِضریح ، برای طواف..
و نبود صحن و سایه بان ،
برای به شانه کشیدن تابوت و تشیع!
امان از مظلومیت تابوت تیربارانت ،
کریم اهلبیت ..
هیهآت ؛
روز جداییات مرا یک نگه تو میکشد (:
نمیدانم ،
شاید روزی برای فرزندم خاطراتت را تعریف کردم ، شاید بازگو کردم آن لحظه را که
از چندمتری با چشمسر شمارا دیدم!
شاید گفتم از کودکی ذوق این را داشتم که جملهی
اینهمه لشکر آمده به عشق رهبر امده را مقابلت بهایستم و فریاد بزنم!
فکر نمیکردم در اولین دیدارمان ، با هایهای گریه رو به تابوتتان ، و عمامه مشکی سیدی که به جای سرمبارک روی پرچم سه رنگ اقتدار دور تابوتت جا خوش کرده این جمله را بگویم ..
گمان میبردم کف دستم را بالامیگیرم و نوشته جانم فدای رهبر با خودکارجوهری را به رخ عکاسهای بیتت میکشم ، فکر میکردم با لبیک محضرتان میرسم نه اینکه من سرپا باشم و شما بیجان ..
فکر نمیکردم موقعی که زمزمه میکنم «ایپسر فاطمه منتظر تو هستیم» منتظر ماشین حامل پیکر پاره پارهات باشم ..
نمیدانستم بعد از جمعه نصر و نمازبا حضور شما تنها نمازی که نزدیکت خواهم بود نماز برجسم پرزخم شماست ..
چطور بگویم اولین دیدارمان ، آخرین دیدار شد ؟
آه از این غم ، آه از روضه گودال که پشت سرت زمزمه کردیم ، آه از این سوگ و عزا
میگویند وقتی کسی میمیرد برای او فاتحه میخوانند ، پس برای ما فاتحه بخوان
برایمان فاتحه بخوان آقایخامنه ای ..
به قلم فاء / عـین .