من ، بودم ، اما تلخ !
آگاهی زهر ِشیرینیست که روح را
از خواب نادانی ، بیدار میکند و
در آغوش آتش رنج می افکند .
شما می جنگیدید و زره به تن خواب میکردید ، تا از واقعیت ِزبان سوز فرار کنید .
دانستن ، همان سقوط بود در نظر آدمی ِبه دام فتاده .
و میان آنان که نمیدانند ، فهمیدن
گناهی نابخشودنیست .
فریاد ِفهم نه از جهل بلکه از هشیاری بی پناهی بود که ناگریز در دیواره های ذهن طنین انداز میشد .
همگان از تصویب حقیقت خویش میگریزند این تو کیست که هربار دربرابرش می ایستی و سراسیمه از آیینه ی حقیقت میگریزی؟ .
بشر ِدوپایی که به فکر ِفرار از قتله گه ِ نافهمیست ،
بخش بزرگی از زندگی اش را صرف ِپرسیدن
چرا میکند ،
مدام دنبال توضیحی برای تمام فعل و انفعالات ،
تمام بی عدالتی ها تمام چیزهایی که خراب شدند میگردد.
فکر میکند اگر دلیلش را بفهمد ، چیزی درست میشود .
اما حقیقت آشکار این است که زندگی با دفترچه ی راهنما و توضیح همراه نیست .
آزادی با توست ! یک عمر بپرس چرا ،
و باز در نقطهء آغاز بایست و از ابتدا !
چهره ی چرا در دفتر ِزمان ِتسلیم ،
آرام آرام رنگ میبازد و شما محکومید
به جهالت مداوم .
و عدم تعقل ،
شمارا شناور در جریان ِبازی روزمرگی و امیال
انسانی میکند .
انسانی حقیر که فقط به ظاهر زیبا فکر میکند
و باطن پراز قبرهایی نشات گرفته از تعقل که با گل قرمز به دیدار آن ها
ها نمیروید .
آری ؛ شما باخته اید .
«به قلم ِریحانه کاظمی !»
هیهآت ؛
من ، بودم ، اما تلخ ! آگاهی زهر ِشیرینیست که روح را از خواب نادانی ، بیدار میکند و در آغوش آتش رن
چشمانم را میبندم ،
تا درمیان تصور ِطنین صدایت غرق شوم
به یاد تمام روزهایی که نوشتههایت را
خودت برایم زمزمه میکردی !
و خودرا رها کنم ، جایی میان قلم ُ آواز کلامت ..