زندگی بقیه که هیچی، من حتی تو زندگی خودمم نمیتونم دخالت کنم. خونوادم، دوستام، و شرایطم برا همهی کلیات و جزئیات زندگی و احساساتم تصمیم میگیرن و من به مظلومانهترین حالت وایمیسم و فقط قبولش میکنم.
دلم میخواست آدما واقعیتر میبودن، نه فقط یه مشت بازیگر ساختهشده توسط غرور و سیاستشون. لعنت به اینهمه بیاعتمادی و دغل، تف، لعنت، تف و لعنت.
داشتم فکر میکردم کاش یه معتاد بدبخت بودم، حداقل دیگه نیاز نبود همه چیزو برا همه توضیح بدم، نیاز نبود ادای خوب بودن و بیخیال بودن دربیارم، یا چمیدونم، برا حال بد یا دردام دلیل بیارم، همه چیو مینداختم گردن معتاد بودنم، همینقدر شیک.