چمیدونم، کاش حداقل یکیو داشتم پیویش غر بزنم و اونم رندوم بگه دوستت دارم. ولی خب کسی منو دوست نداره، اه، پرتقال آب گرفته شه تو سر این زندگی، ایشالا گوجه له بشه تو سر دوست داشتنی نبودن من. کاش اصلا من میمردم.
امتحان نهاییهای امسالو به عنوان یکی از خانهای هفتخان رستم زندگیم اینجا ثبت میکنم و حقیقتا آرزومندم که از این خان سالم و زنده بیرون بیام.
هیچچیز ماندگار نیست، همهی آدمها میروند، همهچیز تمام میشود، همهی رویاها یک روزی میمیرند. و دست آخر آنکه میماند غم است. غم، هیچگاه ترک نمیکند، رها نمیکند، تنها نمیگذارد. غم وفادار است. ریشهی آدم را نمیزند، خوراکش میدهد، دستپروردهاش میکند، دلبستهاش میکند. ناگاهی هم سرت را برمیگردانی و میبینی از بیخوبن نانونمکخوردهی غم شدی. حالا بیا و جمعش کن، بیا و فکر چارهای برای تمیزکردن خونهای پاشیدهشدهی قلبت بر دیوار زندگانی کن، حالا بیا و جنازهی پروانهی سوختهی وجودت را از بین خاکسترهای ناامیدی بیرون بکش، حالا بیا و روح مردهات را به این جسم نیممرده برش گردان. میخواهم ببینم میتوانی؟ نه، میتوانی؟