eitaa logo
لئو
30 دنبال‌کننده
205 عکس
4 ویدیو
0 فایل
-کی اهمیت میده؟ -تنهایی. باور کن. -ادعایی نیست. -پرحرف و بذله‌گو. -فاقد هویت مستقل.
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچ‌چیز ماندگار نیست، همه‌‌ی آدم‌ها می‌روند، همه‌چیز تمام‌ می‌شود، همه‌ی رویا‌ها یک روزی می‌میرند. و دست آخر آنکه می‌ماند غم است. غم، هیچگاه ترک نمی‌کند، رها نمی‌کند، تنها نمی‌گذارد. غم وفادار است. ریشه‌ی آدم را نمی‌زند، خوراکش می‌دهد، دست‌پرورده‌اش می‌کند، دلبسته‌اش می‌کند. ناگاهی هم سرت را بر‌می‌گردانی و می‌بینی از بیخ‌‌‌و‌بن نان‌و‌نمک‌خورده‌ی غم شدی. حالا بیا و جمعش کن، بیا و فکر چاره‌ای برای تمیز‌کردن خون‌های پاشیده‌شده‌ی قلبت بر دیوار زندگانی کن، حالا بیا و جنازه‌ی پروانه‌ی سوخته‌ی وجودت را از بین خاکسترهای ناامیدی بیرون بکش، حالا بیا و روح مرده‌ات را به این جسم نیم‌مرده برش گردان. می‌خواهم ببینم می‌توانی؟ نه، می‌توانی؟
دنیا بدجور واژگون است، همان چیزی که از آن می‌گریزی را وبال گردنت می‌کند.
الحق که گذشته و خاطرات قاتل جان آدمی ‌می‌شوند، الحق.
مرا در گذشته‌ها جا مگذار. مرا در خاطره‌های آن دخترک گیسوپریشان و گریان، تنها رها مکن. این‌ها جان می‌گیرند از من و روحم را به بند سیاهی شب‌ترین شب‌ها می‌کشانند. لرزش دستانم به هنگامه‌ی بازگشت ذهنم به آن حادثه‌ها را نظاره‌گر باش و شرم کن. شرم کن از آن‌که بشوی قاضی سرسخت حیات من، شرم کن از این‌همه پیش‌داوری‌ و ضعیف و کودک خطاب‌کردن‌ها. تا آن وقت که زندگانی آدم‌ها را زندگی نکرده‌ای چطور رو داری که از برای وجود و احساساتشان خط‌و‌مرز معین کنی و برای آنها شاخ‌و‌شانه بکشی؟ طبق کدام معادله و کدام حساب ناحسابی به خودت جرعت می‌دهی بهشان بگویی ناامید نباشند و درجا نزنند؟ یک‌دم برگرد و به سرگذشتشان نیم‌نگاهی بینداز، خودت، خودت خجل نمی‌شوی از این حرف‌ها؟ خیالش را نکن، اشتباه کردم اصلا این بحث را پیش انداختم. من از تو تنها همان چیزی را می‌خواهم که در ابتدا با تو گفتم، که مرا در گذشته‌ها جا مگذار. که مرا در خاطره‌هایم رها مکن. که دیگر تو، زخمی نو بر باغچه‌ی این سینه‌ی شکافته‌شده‌ام مکار.
بعضی از این آدم‌ها هم دیگر آنقدر زخم‌م زده‌اند که هر چه در این تن پاره‌پاره‌ی احساساتم به دنبال بستری دگر برای فرو کردن خنجرهاشان می‌گردند چاره‌ای جز عقب‌نشینی و دوری‌ از آفتاب لب گوری چون من نمی‌بینند. حق هم دارند، خب کدام آدم عاقل اندرصفیحی حاضر است خود را به عنوان مقصر همچین جنایت بزرگی معرفی کند؟ کیست که جسارت به گردن گرفتن صحنه‌ی‌ قتل را داشته باشد؟ این آدم‌های ترسو؟ این آدم‌های بزدل تنها هنرشان شکستن است، فرار کردن است، از زیر تقصیراتشان در رفتن است، که مبادا روزی بشوند آن‌ آدم‌بده‌ی داستان، که مبادا خدشه‌ای بر صفت وفادار و بشردوست بودنشان وارد شود. عجیبند این آدم‌ها، اذیتم می‌کنند، بدجوری آزارم می‌دهند.
اصلا کاش دایناسور بودم، یا آدم‌فضایی، یا یه موجود ماورائی پیکسلی، چمیدونم، به هر حال انقدر از انسان‌ها متنفر هستم که دلم بخواد هر چیزی باشم به‌جز آدم.
احساس تنهایی‌ به جایی رسیده که احساس بیگانه بودن می‌کنم، احساس غریبگی.
و ما همان فرزندان آواره و مجنون تاریخ بودیم که دگرباره از قافله‌ی عشق جا ماندند. همان مدعیان راه‌بلدی که راه گم کردند و هر چه تاختند به مقصد نرسیدند، ما همان جاماندگان و واماندگان همیشگی کاروان حسینی بودیم. همان ها که با حسرت در نگاهشان دیگران را بدرقه می‌کنند و فرجامشان می‌شود تنهایی و نرسیدن، می‌شود جا ماندن. آری، ما همان بیچارگانیم، همان‌ها که سهمشان بیشتر از قاب دور تلوزیون نبود، همان ها که مرام‌شان نه با رسیدن، که با خون گریستن آشکار می‌شد. همان ها که برایشان نه دیدار اولی میسر بود و نه دیدار آخری. انگار دلتنگی را مهر زده بودند در همان صفحه‌ی اول شناسنامه‌شان. دست سرنوشت با این جماعت خونین دشمنی بود که خدا داند. که خدا داند. دیدار به قیامت بزرگ‌مرد، دیدار به قیامت.
بار این‌ روزا انقدر داره روی دوشم سنگینی می‌کنه، که این حجم سنگینی برام تازگی داره، یعنی تا حالا هیچوقت به این حدش نرسیده بود. هیچوقت تا این حد احساس شکستن و ناتوان بودن بهم دست نداده بود، احساس عاجز بودن. می‌گم اوس‌کریم صبر ایوب و مقاومت فولادم باید بهم بدی در پی این مشکلات و جریان‌ها، در جریانی که قربونت برم؟