و ما همان فرزندان آواره و مجنون تاریخ بودیم که دگرباره از قافلهی عشق جا ماندند. همان مدعیان راهبلدی که راه گم کردند و هر چه تاختند به مقصد نرسیدند، ما همان جاماندگان و واماندگان همیشگی کاروان حسینی بودیم. همان ها که با حسرت در نگاهشان دیگران را بدرقه میکنند و فرجامشان میشود تنهایی و نرسیدن، میشود جا ماندن. آری، ما همان بیچارگانیم، همانها که سهمشان بیشتر از قاب دور تلوزیون نبود، همان ها که مرامشان نه با رسیدن، که با خون گریستن آشکار میشد. همان ها که برایشان نه دیدار اولی میسر بود و نه دیدار آخری. انگار دلتنگی را مهر زده بودند در همان صفحهی اول شناسنامهشان. دست سرنوشت با این جماعت خونین دشمنی بود که خدا داند. که خدا داند. دیدار به قیامت بزرگمرد، دیدار به قیامت.
بار این روزا انقدر داره روی دوشم سنگینی میکنه، که این حجم سنگینی برام تازگی داره، یعنی تا حالا هیچوقت به این حدش نرسیده بود. هیچوقت تا این حد احساس شکستن و ناتوان بودن بهم دست نداده بود، احساس عاجز بودن. میگم اوسکریم صبر ایوب و مقاومت فولادم باید بهم بدی در پی این مشکلات و جریانها، در جریانی که قربونت برم؟
بلد نیستم که چطور باید حس فخر و غرور رو به اشتراک گذاشت پس لطفا خودتون این پیام رو با اضافه کردن مقدار کمرشکن و زیادی افتخار و غرور بخونید. شکرالله و شکرالله و شکرالله به سبب این شیعهبودن. بله، من با افتخار شیعهی بزرگترین و گرامیترین و باصلابتترین آفریدهی خدا بر روی زمین، حضرت امیرالمؤمنین علیبنابیطالب علیهالسلام هستم. آره مشتی، من شیعهی علیام، علی.
انقدر آدم عکسپرسنی هستم، که از تک تک لحظهها و اماکن و مسیرها و جالبیات و ناجالبیات زندگی خودم و حتی زندگی دیگران عکس دارم. و نکتهی عجیب قضیه اونجاست که وقتی توی گالریم بگردی، نودی از صدِ عکسا عکس دیوارهای مختلفه که اغلبا هیچ چیز جالب یا دیدنیام نداره.هیچی دیگه، فقط میتونم، لبخند ژکوند.