انقدر آدم عکسپرسنی هستم، که از تک تک لحظهها و اماکن و مسیرها و جالبیات و ناجالبیات زندگی خودم و حتی زندگی دیگران عکس دارم. و نکتهی عجیب قضیه اونجاست که وقتی توی گالریم بگردی، نودی از صدِ عکسا عکس دیوارهای مختلفه که اغلبا هیچ چیز جالب یا دیدنیام نداره.هیچی دیگه، فقط میتونم، لبخند ژکوند.
کم بدبختی و دردسر داشتم، حالا این زندگی هم دستش را به خرخرهام گرفته و یکطوری گریبانم به دیوار چسبانده که انگار دستم به خون پدرش آغشته است. درد در تکتک اعضا و جوارحم جولان میدهد و مرا به تنگ آورده این اوضاع نابسامان،اه.
دخترک شکستخوردهی بیچارهای که نه گریههای شبانه اش به دادش میرسید و نه امیدهای عبث و بیهودهاش کار به جایی میبرد. او هم دلش میخواست پوستهاش را بکشند، ولی این تن رنجور جنسش از پولاد بود. غرشهای گاهوبیگاه مردان و ذهن بیمبالات آن زن او را به این روز انداخته بود. دستان شکنندهاش را بلند میکرد و به دنبال مثقالی عطوفت و دلگرمی میگشت، ولی دریغا، دریغ.غم هر روز در آیینه نگاهش میکرد و داغش را میدید. داغ نادیده گرفته شدن و خفه ماندن صدایش در گلو را. درد کهنه میشد و غم رختخواب همیشگیاش بود، گاهی هم به فریاد و صداهای بلند میرسید. در سکوت خانه به مثال یک تکه گوشت و استخوان افتاده بود و قدم های دور شدن را میشمرد، فکر میکرد اگر از این ارتفاع خودش را پرتاب کند، نهایت که چه؟ تا اینکه یک شب، خوابید و دیگر بیدار نشد. مرگ تنها چیزی بود که نتوانست نادیده اش بگیرد.