کم بدبختی و دردسر داشتم، حالا این زندگی هم دستش را به خرخرهام گرفته و یکطوری گریبانم به دیوار چسبانده که انگار دستم به خون پدرش آغشته است. درد در تکتک اعضا و جوارحم جولان میدهد و مرا به تنگ آورده این اوضاع نابسامان،اه.
دخترک شکستخوردهی بیچارهای که نه گریههای شبانه اش به دادش میرسید و نه امیدهای عبث و بیهودهاش کار به جایی میبرد. او هم دلش میخواست پوستهاش را بکشند، ولی این تن رنجور جنسش از پولاد بود. غرشهای گاهوبیگاه مردان و ذهن بیمبالات آن زن او را به این روز انداخته بود. دستان شکنندهاش را بلند میکرد و به دنبال مثقالی عطوفت و دلگرمی میگشت، ولی دریغا، دریغ.غم هر روز در آیینه نگاهش میکرد و داغش را میدید. داغ نادیده گرفته شدن و خفه ماندن صدایش در گلو را. درد کهنه میشد و غم رختخواب همیشگیاش بود، گاهی هم به فریاد و صداهای بلند میرسید. در سکوت خانه به مثال یک تکه گوشت و استخوان افتاده بود و قدم های دور شدن را میشمرد، فکر میکرد اگر از این ارتفاع خودش را پرتاب کند، نهایت که چه؟ تا اینکه یک شب، خوابید و دیگر بیدار نشد. مرگ تنها چیزی بود که نتوانست نادیده اش بگیرد.
تو فقط دست بر شانههایم بگذار، خودت ببین که چطور سقوط میکنم و پانصد تکه میشوم. دیگر آن تفنگ از برای چست؟ گلوله را به چه کار آوردهای؟ اینجا دنیاست یا آوردگاه؟ این زندگیست یا جنگ یکتن به هزارتن؟ چه خبر است اینجا؟