دخترک شکستخوردهی بیچارهای که نه گریههای شبانه اش به دادش میرسید و نه امیدهای عبث و بیهودهاش کار به جایی میبرد. او هم دلش میخواست پوستهاش را بکشند، ولی این تن رنجور جنسش از پولاد بود. غرشهای گاهوبیگاه مردان و ذهن بیمبالات آن زن او را به این روز انداخته بود. دستان شکنندهاش را بلند میکرد و به دنبال مثقالی عطوفت و دلگرمی میگشت، ولی دریغا، دریغ.غم هر روز در آیینه نگاهش میکرد و داغش را میدید. داغ نادیده گرفته شدن و خفه ماندن صدایش در گلو را. درد کهنه میشد و غم رختخواب همیشگیاش بود، گاهی هم به فریاد و صداهای بلند میرسید. در سکوت خانه به مثال یک تکه گوشت و استخوان افتاده بود و قدم های دور شدن را میشمرد، فکر میکرد اگر از این ارتفاع خودش را پرتاب کند، نهایت که چه؟ تا اینکه یک شب، خوابید و دیگر بیدار نشد. مرگ تنها چیزی بود که نتوانست نادیده اش بگیرد.
تو فقط دست بر شانههایم بگذار، خودت ببین که چطور سقوط میکنم و پانصد تکه میشوم. دیگر آن تفنگ از برای چست؟ گلوله را به چه کار آوردهای؟ اینجا دنیاست یا آوردگاه؟ این زندگیست یا جنگ یکتن به هزارتن؟ چه خبر است اینجا؟
داشتم فکر میکردم چه حیف که ادما از مهر و محبت کلانی که میتونم بهشون داشته باشم و پتانسیلی که توی دوست داشتن دارم محرومن. واقعا دلم به حالشون سوخت. حیف این حجم مهربونی و احساسات پنهان توی دلم، که دارن کپک میزنن و میپوسن و من رو هم به کشتن میدن ولی ابراز نمیشن. چند وقت پیش داشتم فکر میکردم آدم وقتی دوستداشته نشه میمیره، درست فکر میکردم. امروز فهمیدم آدم وقتی کسی رو دوست نداشته باشه هم میمیره، بازم درست فهمیدم. ولی پسر، یعنی تو این هشتمیلیارد و اندکی نفر یک نفر آدم درست پیدا نمیشه من بهش مهر بورزم؟ عجب دنیای زشت و ناپاکی شده خداوکیلی.