حتی توانایی ساعتها نشستن و زلزدن به در و دیوارو ام دارم ولی کافیه اسم درس بیاد تا بدنم یه لشکر عظیم از سلولهای مقاوم مقابله با درسو بفرسته اینور.
خداوندا، خداوندگارا، پروردگارا. چهار روز دیگه نهایی دارم، قربون دستت این قضیهی سرعقل اومدنم دست خودتو میبوسه، مرسی مدیونتم اوسکریم، بوس.
گاهی که با خودم به تموم شدن والیبال و این مسیر فکر میکنم خندهم میگیره. مضحکه، چون به هرحال هر آدمی از یه جایی شروع میشه، یکی از خونه، یکی از مدرسه، یکی از یه آدم. منم از اینجا شروع شدم، از سالن، از توپی که بدوناغراق گاهی ارزشش برام از خیلی از ادمایی که از کنارم گذشتن بیشتر بوده. والیبال فقط بخشی از وجود من نیست، اسکلت شخصیت و هویت منه، همون چیزی که اگر نباشه، دیگه ایستادن هم معنیای نداره. والیبال یه جریانه که خودش توی رگام حرکت میکنه و خودشم راه رو برای گذاشتن مرهم روی عمیقترین زخمای روحم پیدا میکنه. والیبال اون گوشهی امن روح من ریشه داره، منو از همون اولش ساخته، یهچیزی فراتر از افکار سادهی آدما.
وقتی این مثلا آدمبزرگا اینا رو بخونن احتمالا یه جوون میبینن که تصمیم گرفته با خیالات خام خودش زندگی کنه. اما نه، کسی که همچین فکری رو میکنه، یا هیچوقت چیزی رو از ته دلش نخواسته یا برای داشتن هیچچیز و هیچکسی نجنگیده. راستش این آدما نمیدونن، نمیدونن که والیبال برای من پناه نبود. جایی نبود که آدم بعد از تموم شدن جنگ به اون برمیگرده. والیبال میدون جنگ من بود؛ جایی که بارها شکستم، بارها مردم، و بارها دوباره متولد شدم. والیبال برای من از معدود چیزهایی بود که توی دنیا ارزش جنگیدن داشت، ارزش زمین خوردن، ارزش شکستخوردن و دوباره بلند شدن.
بعضی آدما برا رسیدن به آرزوهاشون میجنگن؛ ولی من نه. برای من نرسیدنو از قبل نوشته بودن. اتفاقا تنها چیزی که همیشه مطمئن بودم هیچوقت بهش نمیرسم، همین رویا بود. شاید واسه همینه که همه فکر میکنن من فقط به این ورزش زیادی وابسته شدم و آیندهای برام نداره. ولی هیچکدومشون تا بحال به این فکر کرده که ممکنه همین ورزش، خاستگاه زندگی من باشه؟ تنها دلیل ادامهدادنم؟ اره، من والیبال بازی نمیکنم که ازش لذت ببرم یا حتی به جایی برسم. من برای زنده موندنه که والیبال بازی میکنم، من برای زندهموندنه که حاضر شدم توی نبرد به این سختی بیام و بجنگم و حتی شکستخوردنها رو، حتی غم نرسیدنها و نشدنها رو به جون بخرم.