خیلی خسته شدم دیگه. خسته شدم از این همه شب، از این همه روز، از این همه هی درست میشه نترس گفتن به خودم که بدونم دروغه و دیگه هیچی و هیچوقت درست نمیشه. آدمیزاد تا کی باید زندگی کنه؟ ته این دنیا کو؟ کجاست؟ چرا من نمیبینم پس؟ کو این مرگی که هی واسه زندگی آدما رجز میخونه و رعب میندازه به دلشون؟ همین که به ما رسیده لال شده؟ نکنه از سختجونی ما ترسیده، ها؟ شاید میترسه نتونه از پا درمون بیاره و رسوا شه، ها؟ میبینی؟ کار دنیا رو میبینی؟
امروز پراسترسترین و پرفشارترین تمرین زندگیمو از سر گذروندم. امیدوارم دیگه هیچوقت تکرار نشه، این قضیه دیگه نباید تکرار بشه، دیگه نه، دیگه نه، دیگه نه.