امروز پراسترسترین و پرفشارترین تمرین زندگیمو از سر گذروندم. امیدوارم دیگه هیچوقت تکرار نشه، این قضیه دیگه نباید تکرار بشه، دیگه نه، دیگه نه، دیگه نه.
حالم از زندگی بده. قلبم اشتباه میزنه. دلم میخواد دوباره برم بشینم انجمن شاعران مرده رو ریواچ کنم ولی اونقدر از نظر روحی ثبات ندارم که میترسم.
در رابطه با تصمیمگیریا و انتخابای مهم زندگیم، تو اون نقطهای ام که چه اون تصمیم مهم و سرنوشتساز باشه و چه یه انتخاب معمولی و ساده، زندگی و خونوادم به جام تصمیم میگیرن. یعنی به این معنا که کائنات دستبهدست هم میدن، همون چیزی که من نمیخوام انتخاب میکنن، تهشم بهم تحمیلش میکنن و من هر روز بیشتر از دیروز درگیر تبعات اون بارها میشم. به عبارت دیگهای باید بگم که زندگی داره منو در همهی ابعادش توی عمل انجام شده قرار میده.