در رابطه با تصمیمگیریا و انتخابای مهم زندگیم، تو اون نقطهای ام که چه اون تصمیم مهم و سرنوشتساز باشه و چه یه انتخاب معمولی و ساده، زندگی و خونوادم به جام تصمیم میگیرن. یعنی به این معنا که کائنات دستبهدست هم میدن، همون چیزی که من نمیخوام انتخاب میکنن، تهشم بهم تحمیلش میکنن و من هر روز بیشتر از دیروز درگیر تبعات اون بارها میشم. به عبارت دیگهای باید بگم که زندگی داره منو در همهی ابعادش توی عمل انجام شده قرار میده.
منم دلم میخواست که تمرکزمو بزارم روی چیزای قابل تغییر، ولی من هیچچیزیو نمیتونم تغییر بدم آقایعصبانی. زندگی من از همون بچگی تو مشت محکم جبر مچاله شد و پارهپاره. من خودم با همین دستام آرزوهامو دادم به دست باد تا ببره اونا رو یه جای دور، چون میترسیدم، میترسیدم از اینکه آرزوهای به این قشنگی دست زندگیم بیفتن و بعدشم تو دریای سرنوشت زندگیم خفه شن و بمیرن. من که نمیتونم دستمو بگیرم به یقهی زندگی و بچسبونمش به دیوار و بگم اوهوی، با من درست رفتار کنا. نه من شاه زندگی ام، نه اینجا ملک حضرت سلیمانه. نه، اینجا یه زمین خشکه، من رعیتم و زندگی یه ارباب بیرحم. اینجا تو این زمین من نمیتونم گل بکارم، نمیتونم سبزه بکارم، نمیتونم درخت بکارم. تو این زمین باید تمام هموغم من چیدن علفهایهرز و ترس از آفتزدن خاک باشه، خاکهای سرد و نمکزده. غم من دیگه نرسیدن نبود جناب آقای نسبتا محترم. غم من اینهمه دووم آوردنهای ناکافی و تلاش برای زندهموندن بود.
مگه نه اینکه برای دیدن ستارهها باید از روز و روشنی بگذری؟ مگه نه اینکه باید شب بیاد و تاریکی فرا بگیره همه جا رو تا اون نور خودشو نشون بده؟ پس دهنتو ببند، سختیهای مسیر رویاهایکوفتیتُ تحمل کن، و دیگه ام بابتش غر نزن.