منم دلم میخواست که تمرکزمو بزارم روی چیزای قابل تغییر، ولی من هیچچیزیو نمیتونم تغییر بدم آقایعصبانی. زندگی من از همون بچگی تو مشت محکم جبر مچاله شد و پارهپاره. من خودم با همین دستام آرزوهامو دادم به دست باد تا ببره اونا رو یه جای دور، چون میترسیدم، میترسیدم از اینکه آرزوهای به این قشنگی دست زندگیم بیفتن و بعدشم تو دریای سرنوشت زندگیم خفه شن و بمیرن. من که نمیتونم دستمو بگیرم به یقهی زندگی و بچسبونمش به دیوار و بگم اوهوی، با من درست رفتار کنا. نه من شاه زندگی ام، نه اینجا ملک حضرت سلیمانه. نه، اینجا یه زمین خشکه، من رعیتم و زندگی یه ارباب بیرحم. اینجا تو این زمین من نمیتونم گل بکارم، نمیتونم سبزه بکارم، نمیتونم درخت بکارم. تو این زمین باید تمام هموغم من چیدن علفهایهرز و ترس از آفتزدن خاک باشه، خاکهای سرد و نمکزده. غم من دیگه نرسیدن نبود جناب آقای نسبتا محترم. غم من اینهمه دووم آوردنهای ناکافی و تلاش برای زندهموندن بود.
مگه نه اینکه برای دیدن ستارهها باید از روز و روشنی بگذری؟ مگه نه اینکه باید شب بیاد و تاریکی فرا بگیره همه جا رو تا اون نور خودشو نشون بده؟ پس دهنتو ببند، سختیهای مسیر رویاهایکوفتیتُ تحمل کن، و دیگه ام بابتش غر نزن.
یه توصیهی مهم به همهی ادمای دوروبریم اینه که، انقدر آدم دستپاچلفتیای هستم که اگه یهموقعی دیدین انگشت کوچیکهی پام تو کمرمه، پاچهی شلوارم گیر کرده به کفشم، و تو یه جمعیت خیلی عظیم با مخ اومدم رو زمین و همه زل زدن بهم، اصلا جای تعجب کردن نداره. فقط سرتونو بندازین پایین، یطوری راهتونو کج کنین، و بههیچ عنوان گردن نگیرید منو. از همین الان دارم میگم دیگه.