منم دلم میخواست که تمرکزمو بزارم روی چیزای قابل تغییر، ولی من هیچچیزیو نمیتونم تغییر بدم آقایعصبانی. زندگی من از همون بچگی تو مشت محکم جبر مچاله شد و پارهپاره. من خودم با همین دستام آرزوهامو دادم به دست باد تا ببره اونا رو یه جای دور، چون میترسیدم، میترسیدم از اینکه آرزوهای به این قشنگی دست زندگیم بیفتن و بعدشم تو دریای سرنوشت زندگیم خفه شن و بمیرن. من که نمیتونم دستمو بگیرم به یقهی زندگی و بچسبونمش به دیوار و بگم اوهوی، با من درست رفتار کنا. نه من شاه زندگی ام، نه اینجا ملک حضرت سلیمانه. نه، اینجا یه زمین خشکه، من رعیتم و زندگی یه ارباب بیرحم. اینجا تو این زمین من نمیتونم گل بکارم، نمیتونم سبزه بکارم، نمیتونم درخت بکارم. تو این زمین باید تمام هموغم من چیدن علفهایهرز و ترس از آفتزدن خاک باشه، خاکهای سرد و نمکزده. غم من دیگه نرسیدن نبود جناب آقای نسبتا محترم. غم من اینهمه دووم آوردنهای ناکافی و تلاش برای زندهموندن بود.
مگه نه اینکه برای دیدن ستارهها باید از روز و روشنی بگذری؟ مگه نه اینکه باید شب بیاد و تاریکی فرا بگیره همه جا رو تا اون نور خودشو نشون بده؟ پس دهنتو ببند، سختیهای مسیر رویاهایکوفتیتُ تحمل کن، و دیگه ام بابتش غر نزن.
یه توصیهی مهم به همهی ادمای دوروبریم اینه که، انقدر آدم دستپاچلفتیای هستم که اگه یهموقعی دیدین انگشت کوچیکهی پام تو کمرمه، پاچهی شلوارم گیر کرده به کفشم، و تو یه جمعیت خیلی عظیم با مخ اومدم رو زمین و همه زل زدن بهم، اصلا جای تعجب کردن نداره. فقط سرتونو بندازین پایین، یطوری راهتونو کج کنین، و بههیچ عنوان گردن نگیرید منو. از همین الان دارم میگم دیگه.
توپ، تمرین، نقاشی، درس، امید واهی، خندههای غمناک، تلاش زیاد برای آسیبنزدن به خودم. به هر نحوی که شده دارم سعی میکنم از مشکلات و سیاهیای زندگیم طفره برم، و یهو بیا دیدن یه، خوبی؟، همه چیز فرو میریزه...
یکطرف خورشید و آنطرف ماه. شکوه خلقت در همین تناقضهاست. در امیدی که در ژرفترین نقطهی ناامیدی سوسو میزند. در تاریکیهای روبهرو و روشنیهای پشت سر. در طلوع و در غروب. در هستی جسم و نیستی روح. در آزادی و رهاییای که درصورت نبود اسارت هیچ ممکن نیست. در نوری که تنها در خاموشی دیده میشود و صدایی که تنها در سکوت شنیده میشود. قوانینی که به طرز معجزهواری یکدیگر را نقض میکنند. و شکوه آنجاست که زندگی در مرگ جریان مییابد، شکوه آنجاست که عالم در همین تناقضها هنوز برجاست. به خالق اینها بیندیش و ببین که چگونه ماهرانه آدمی را متوجه کوچکیاش در بزرگی جهان میکند و ناتوانی اش را چگونه به رخ میکشد. و بعد نگاه کن که چگونه جایگاه آدمی را بالاتر از تمام هستی میخواند و او را باشرفترین مخلوقات مینامد. ببین که چطور زجر، آدمی را بزرگ میکند و زخم، آدمی را محترم. ببین که دریای حیات چه عظمتی دارد. و شکوه را دریاب. و جلال را لمس کن. و اللهاکبر،و اللهاکبر،و اللهاکبر.
داد میکشم و هیچکس صدامو نمیشنوه، شاید به خاطر اینه که سرمو فرو کردم توی این بالش لعنتی. من نمردم ولی زندگی هم نمیکنم. سوختم اما تموم نشدم، بیجون باقیموندم، خاکستر شدم. بیحال، غمگین، سردرگم و سرگردان. متعلق نیستم، بی جا و مکانم، اضافیام، ناکافیام. بدن لعنتی، درد دارم، درد دارم.