داد میکشم و هیچکس صدامو نمیشنوه، شاید به خاطر اینه که سرمو فرو کردم توی این بالش لعنتی. من نمردم ولی زندگی هم نمیکنم. سوختم اما تموم نشدم، بیجون باقیموندم، خاکستر شدم. بیحال، غمگین، سردرگم و سرگردان. متعلق نیستم، بی جا و مکانم، اضافیام، ناکافیام. بدن لعنتی، درد دارم، درد دارم.
اینجا باید ذرهذره خاکسترت را خودت جمع میکردی و بلند میشدی. اینجا خوب بودن مجبوری بود، خوب نبودنت هم برای کسی مهم نبود. اینجا دنیا بود به هرحال.
حتی پستچی هم در نامههایش مینویسد که هیچچیز واقعا خوب نیست و ما هم هیچوقت قرار نیست خوب شویم. حتی از نظر پستچی هم گفتن اینحرف ها بیفایدهاست. حتی حال پستچی هم خوب نیست، اصلا، حال دنیا بد است، حال زندگی بد است، حتی حال مردن هم خوب نیست. حال من هم.
بعضیوقتا با خودم فکر میکنم آدما چجوریه که همدیگه رو انقدر راحت قضاوت میکنن؟ استنباطهایاحمقانهی ذهنشون دقیقا کجای زندگی بقیهی آدماست که انقدر با اطمینان و یقین بیانش میکنن؟ شیشه میکشن بعضیا؟