درمورد یه روز بد حرف نمیزدم، من هیچوقت درمورد یه روز بد حرف نمیزدم. چیزایی که من دیدم توی کلمات نمیگنجید. فهمیدنش برای آدما سختتر از چیزی بود که فکرشو میکردم. احمق بودم، احمق بودم که فکر میکردم ممکنه بفهمن. یادم نبود که واقعا چقدر تنهام. یادم نبود که باید تا لحظهی آخر عمرم توی همین رنج بمونم، بپوسم، و از بین برم.