درمورد یه روز بد حرف نمیزدم، من هیچوقت درمورد یه روز بد حرف نمیزدم. چیزایی که من دیدم توی کلمات نمیگنجید. فهمیدنش برای آدما سختتر از چیزی بود که فکرشو میکردم. احمق بودم، احمق بودم که فکر میکردم ممکنه بفهمن. یادم نبود که واقعا چقدر تنهام. یادم نبود که باید تا لحظهی آخر عمرم توی همین رنج بمونم، بپوسم، و از بین برم.
مغزم شبیه یه چمدون آشفتهست، زیپش به زور بسته شده. پر از وسایلی که نه میخوام، نه میتونم که بندازمشون دور. انگار هر چیزی که بهش نیازی ندارم، یه گوشه این چمدون جا خوش کرده. فصلهای درهمی که هیچ منطقی پشتشون نیست، داستانهای نصفهای که سرانجام ندارن، خاطرههایی که خاک روشون نشسته و دیگه حتی تصویرشون واضح نیست، مثل جعبه سیاه یه سقوط، پر از رازهایی که هیچکس نمیخواد بشنوه. اما نمیتونم ازش خلاص بشم، چون میترسم اگه همه رو بریزم بیرون، یه خالی بزرگ بمونه. جوری که حتی خودم هم نفهمم چی به سرم اومده.