وقتی دارم درمورد اینکه تاریخ داره منو میکشه حرف میزنم دارم درمورد یک واقعیت کاملا مشهود حرف میزنم و هیچ شوخیای در کار نیست. ولی نه، زیر بار ذلت مقتول تاریخ شدن نمیرم. اصلا بهنظرم یا خودکشی یا تاریخکشی. خل شدم-
دنیا عبای یک ناعدالتی عظیم را بر تن کرده و نامش را آزادی نهاده. تو به من بگو، چرا این جبر وامانده باید به روی آدم پولدارهای مفتکی لبخند میزد و نسبت به آن کودکی که در کلبهای محقر، گوشهی تنگوتاریکی از دنیای فقر متولد میشد اینچنین جلاد و ستمگر میبود؟ چرا این اصطلاحا والدین خیرخواهی که مثلا صلاح آدمکهای بیچارهی هفدهسالهشان را میخواستند اینگونه سر آدمکها را بالای چوبهی دار نگه داشته بودند؟ اینهمه تناقض چطوری میتوانست در هستی به این پستی جا بگیرد؟
اره دیگه خلاصه داشتم میگفتم، شارلمانی نهاد اداری امپراتوری روم موسوم به کومس یا کنت رو دوباره احیا کرد به پیروی از نیای خودش با پاپ هم متحد شد.
غم و و غصه و ناراحتی و حزن و اندوه و عصبانیت و اشک و بیچارگی و بداقبالی و حسرت و جیغ و داد و ناله و فغان و فریاد و درد و من و تاریخ و امتحانات نهایی.