بهخدا من زندگیو سخت نمیگیرم، من درس خوندنو سخت نمیگیرم، من فقط از آینده میترسم، از مامانبابام میترسم، از واکنش آدمها، از شهری که توشم.
من استعدادشو داشتم، علاقشو ام داشتم. اما شرایطش نبود، من از همون اولش چشمامو باز کردم به روی واقعیت و دیدم، دیدم که نه نتیجهی درخور افتخاری توی ادامه دادنه و نه حمایتی از جانب آدمای اطرافم یا خونوادم. توی شکست و زمینخوردنهام تنها بودم و برای پیشرفتم هم فقط خودم خوشحال شدم. من همهی خیالهای خام و رویاهای رنگی توی سرمو ریختم دور و فقط یه تصویر تاریک و محو ازش نگه داشتم، نه چون دلم میخواست توی وهم بمونم، نه چون به داشتن آیندهای توش امید داشتم، چون من باید امروز هامو میگذروندم. چون این تنها دلیل من برای ادامه دادن زندگیای بود که مورد علاقم نبود. من جنگیدم، میجنگم، هرچی بشه، حتی اگه زخمی شم، حتی اگه پاش مجبور باشم که زندگیمو بدم.
من فکر میکنم آدما دو جور جا میمونن. یه عده، فقط از قطار جا میمونن. ولی یه عده انقدر منتظر قطار بعدی میمونن، که یادشون میره اصلا میخواستن کجا برن.