دیدی وقتی که از یه نفر خوشت نمیاد و مجبوری باهاش همکلام شی و تحملش کنی بهت چطوری میگذره؟ انگار که یه بار اضافه روی شونههاته و هرلحظه ممکنه صبرت سر بیاد و سرش داد بزنی و تظاهر به دوستی رو تبدیل به یه نفرت طولانی دوطرفه کنی؟ زندگیم امروز برام مصداق بارز و دقیق همون فرده. مقابلم ایستاده، به طرز فجیع و انکارناپذیری خستم، و هر لحظه ممکنه دندونمو از روی جیگرم برش دارم.
زندگی امروز بالاخره بعد از اینهمه مدت تونست شکستم بده. حالا من یه بازندهی زخمی غمگینم. غمگین، به اندازهی تموم روزهایی که فرصت غمگین بودن نداشتم.