دیدی وقتی که از یه نفر خوشت نمیاد و مجبوری باهاش همکلام شی و تحملش کنی بهت چطوری میگذره؟ انگار که یه بار اضافه روی شونههاته و هرلحظه ممکنه صبرت سر بیاد و سرش داد بزنی و تظاهر به دوستی رو تبدیل به یه نفرت طولانی دوطرفه کنی؟ زندگیم امروز برام مصداق بارز و دقیق همون فرده. مقابلم ایستاده، به طرز فجیع و انکارناپذیری خستم، و هر لحظه ممکنه دندونمو از روی جیگرم برش دارم.
زندگی امروز بالاخره بعد از اینهمه مدت تونست شکستم بده. حالا من یه بازندهی زخمی غمگینم. غمگین، به اندازهی تموم روزهایی که فرصت غمگین بودن نداشتم.
امروز آقای همسایه بهم گفت خوبی؟ راستش آقای همسایه خودشم خوب نبود، اینو از خمیدگی گلای همیشه تازهی توی بالکنش فهمیدم. داشتم فکر میکردم واقعا برای آقای همسایه مهمه که من خوبم یا نه؟ برای من چی، مهم بود که اون واقعا در چه حاله؟ دیدم که نه. مسخرست. ما ها آدمیزادیم، یک مشت موجود تعارفی و آسیبدیده که سعی کردن برای درک آدمهای دیگه درحالی که خودمون به دنبال یه پناه کوچیک بودیم روی دوشهامون بار اضافی بود. کاش میشد به آقای همسایه بگم تعارفو کنار بذاره و بیتفاوت از کنارم رد شه. کاش میشد بهش بگم، وقتی که ازم میپرسه خوبی، شاید قصد اون شروع یه ارتباط کوچیک و حرفهای معمولی باشه، اما برای من اون کلمه بیش از حد جدیه. کاش آقای همسایه میفهمید که با پرسیدن یه سوال یه کلمهای، داره پاشو میکشه زیر تمام تلاشهام برای خوب بودن و منو پرت میکنه به اعماق چالهی افکار بیسروته و ادامهدار مغزم. به هر حال برات آرزوی سلامتی دارم آقایهمسایه. امیدوارم زودتر خوب بشی، هم تو و هم اون گلهای پژمردهی توی بالکن.