امروز آقای همسایه بهم گفت خوبی؟ راستش آقای همسایه خودشم خوب نبود، اینو از خمیدگی گلای همیشه تازهی توی بالکنش فهمیدم. داشتم فکر میکردم واقعا برای آقای همسایه مهمه که من خوبم یا نه؟ برای من چی، مهم بود که اون واقعا در چه حاله؟ دیدم که نه. مسخرست. ما ها آدمیزادیم، یک مشت موجود تعارفی و آسیبدیده که سعی کردن برای درک آدمهای دیگه درحالی که خودمون به دنبال یه پناه کوچیک بودیم روی دوشهامون بار اضافی بود. کاش میشد به آقای همسایه بگم تعارفو کنار بذاره و بیتفاوت از کنارم رد شه. کاش میشد بهش بگم، وقتی که ازم میپرسه خوبی، شاید قصد اون شروع یه ارتباط کوچیک و حرفهای معمولی باشه، اما برای من اون کلمه بیش از حد جدیه. کاش آقای همسایه میفهمید که با پرسیدن یه سوال یه کلمهای، داره پاشو میکشه زیر تمام تلاشهام برای خوب بودن و منو پرت میکنه به اعماق چالهی افکار بیسروته و ادامهدار مغزم. به هر حال برات آرزوی سلامتی دارم آقایهمسایه. امیدوارم زودتر خوب بشی، هم تو و هم اون گلهای پژمردهی توی بالکن.
اصلا درسخوندن در حق آدم زیبارویی مثل من جفاست، منظورتون چیه، مگه خوشگلا درس میخونن؟ خوشگلا مگه قرار نبود فقط برقصن، چیشد پس؟
شدیدا سستعنصرم، اهمالکار، سهلانگار. همهی کارام رو به آیندهای که وجود نداره موکول میکنم، همهی زندگیم رو نصفهونیمه رها میکنم. ناکافیام، ناموجودم، ناتمامم، ناجالبم، اصلا تمام نا های دنیا اینجا جمعن.