بیا ای مرگ جانم بر لب آمد، آخه خب چون کسی با قصهی من آشنا نیست. درین عالم ندارم همزبانی، به صد اندوه مینالم، روا نیست. شبم طی شد، کسی بر در نکوبید، به بالینم چراغی کس نیافروخت. بههرحال زندگی ناعادلانهست. یه وقتایی مجبوری به جای آهنگای گوبسگوبسی و رقصیدن های جنونوار توی اتاق، فریدونمشیری بخونی و سعی کنی غمت رو مقدس کنی. دنیای عجیبیه.
بر باعثوبانیان تکتک ذوقهای کورشدهم لعنت واقعا. الان چی بهتون اضافه شد با این حرکاتتون، دیدن سقوط من چی به زندگیتون اضافه کرد که نداشتید؟ چتونه خدایی؟ اصلا همهتان یکمشت عقدهای ازخودبیخودشدهی بیهمهچیز هستید.
چهارساعت سهم امروز.
*دلم میخواد بزارمش کنار، حتی والیبال، دیگه هیچی برام معنیای نداره. ناامیدی تو هستهی تکتک سلولام رخنه کرده. پوچم، زندگیم خالیه، خالی از زندگی. حالا تنها چیزی که حس میکردم نجاتم میده هم برام خالیه، کاش میشد که ادامه ندم، کاش میشد که دیگه نباشم. انگیزهای نیست دیگه پشت دویدنا و پریدنام. هدفی ندارم از درسخوندنهای طولانیم. چیمیشه که زندگی یهو تصمیم میگیره با یه نفر اینطوری کنه؟ اونی که اون همه ذوق داشت، میخندید، میخندوند، حالا چیشده؟ تهش چی؟ ببین آخه. من بگم چی.