بیا ای مرگ جانم بر لب آمد، آخه خب چون کسی با قصهی من آشنا نیست. درین عالم ندارم همزبانی، به صد اندوه مینالم، روا نیست. شبم طی شد، کسی بر در نکوبید، به بالینم چراغی کس نیافروخت. بههرحال زندگی ناعادلانهست. یه وقتایی مجبوری به جای آهنگای گوبسگوبسی و رقصیدن های جنونوار توی اتاق، فریدونمشیری بخونی و سعی کنی غمت رو مقدس کنی. دنیای عجیبیه.
بر باعثوبانیان تکتک ذوقهای کورشدهم لعنت واقعا. الان چی بهتون اضافه شد با این حرکاتتون، دیدن سقوط من چی به زندگیتون اضافه کرد که نداشتید؟ چتونه خدایی؟ اصلا همهتان یکمشت عقدهای ازخودبیخودشدهی بیهمهچیز هستید.
ایامیست ناجور. عالم و بیرون برایم خاموش شده و پرده اش را کشیدهام. اینروزها آنقدر در درون خودم فریاد سر دادهام که اگر به چشمانم نگاه کنی احتمالا در پسش گوشهایت تا ابد آرزوی شنیدن را به گور خواهند برد. این من دیگر من نیست، مثل قبل قدمهایش را طوری استوار روی زمین نمیگذارد که انگار صاحب تمام دنیاست و مقصدش بهشت. این من خودش را توی گل میغلتاند، این من خر است، خری که همواره در پی گیر کردن در گل است. چه میگویم؟ دیوانه شدهام؟ شاید هم.